آرامش در نابودي
ميگن : توي نابودي آرامش هست...
و من الان در آرامشم... مدتهاست كه در آرامشم. يه آرامش خاص با يه احساس غريب كه هيچ وقت تا حالا توي زندگيم تجربه اش نكرده بودم.
يه حس ملس...
رضايت و دلخوري...
اميد و بي قراري...
با يه دنيا سؤال بي جواب. سؤالهايي كه شايد هيچ وقت پرسيده نشن!
...
يواش يواش تكه هاي شكسته وجودم رو جمع و جور ميكنم، اين تكه ها با اون تكه هايي كه اين طرف و اون طرف پيدا كرده بودم دارن پازل رو تكميل ميكنن...
يادش بخير... بچگي هامو ميگم. وقتي پازل ميخريدم شبانه روز مي نشستم پاش تا تموم بشه، با چه شور و شوقي تكميلش ميكردم. تازه وقتي تموم ميشد ميبردم و به همه نشونش ميدادم.
اما اين يكي فرق ميكنه... دلم نميخواد اين پازل رو كسي ببينه. ميخوام هميشه و تنها براي خودم بمونه.
...
الان بيشتر از هر وقت ديگه اي دلم ميخواد كتاب بخونم و فيلم ببينم. اين دو تا تنها كارهايي هستن كه باعث ميشن پي ببرم! به خيلي چيزها...
البته يه كار ديگه هم هست كه كسي خبر نداره، شايد فقط يه نفر… اونجا هم بايد برم... خيلي وقته نرفتم.
...
راستي قراره نويسنده بشم!
