شب سرد زمستونی
آهای تنهایی ...
با تو ام, با تو که اینجا توی این اتاقک تاریک و سرد نشستی کنار پنجره...
به چه چیزی فکر میکنی؟
به فردا...
به امروز... که مسافر کوچه های تنهاییت از یه سفر دور برگشت...
یا شاید هم به دیروزی فکر میکنی که توی رویای ستاره ها غرق شده بودی...
شاید هم به اتاق و تاریک و سردت فکر میکنی , به پنجره ای که بخار گرفته , به ستاره هایی که از پشت این پنجره بخار گرفته زیباتر دیده میشن...

به چه چیزی فکر میکنی توی این شب سرد زمستونی , تنها ... ؟
