شب سرد زمستونی
آهای تنهایی ...
با تو ام, با تو که اینجا توی این اتاقک تاریک و سرد نشستی کنار پنجره...
به چه چیزی فکر میکنی؟
به فردا...
به امروز... که مسافر کوچه های تنهاییت از یه سفر دور برگشت...
یا شاید هم به دیروزی فکر میکنی که توی رویای ستاره ها غرق شده بودی...
شاید هم به اتاق و تاریک و سردت فکر میکنی , به پنجره ای که بخار گرفته , به ستاره هایی که از پشت این پنجره بخار گرفته زیباتر دیده میشن...

به چه چیزی فکر میکنی توی این شب سرد زمستونی , تنها ... ؟

31 Comments:
سلام پیشگو جان , چه عجب بعد از سالی دوباره برگشتی!!!
میشه یه سوال بپرسم؟
قضیه این پنجره بخار گرفته چیه/ مثل اینکه خیلی با این پنجره خاطره داری@
سلام
ميشه ما اول باشيم ؟{ نه آقا جون جا نزن برو ته صف}
عجب حالي ميده اين پنجره بخار گرفته كسي منو نمي بينه منم هيچكي رو دلم نميخواد زل بزنم به قعر آسمون آخه فعلا اونا هم نميخوان منو ببينن
دارم ميرم يه مسافرت برگشتم اگه برگشتم بازم ميام ديدن همون پنجره آخه اون بالايي ها دارن چراغ ميدن واسه رفتن
يا علي
sarma bidad mikone va tanhaee bishtar nemood peyda mikone tooye in sarmaye ostokhan sooz
تنهایی و باز هم تنهایی
مي گم مي شه از خود تنهايي پرسيدا؟
در ضمن پيشگو جان حسابي برات زحمت دارم. مي خوام بهم بگي چجوري لينكهام رو به وبگذر منتقل كنم. آخه حسابي از بچه ها دور شدم:((
در ضمن پيشگو جان حسابي برات زحمت دارم. مي خوام بهم بگي چجوري لينكهام رو به وبگذر منتقل كنم. آخه حسابي از بچه ها دور شدم:((
از تنهایی نگو که...
به اینکه این جناب پیشگو کجاست که پیداش نیست!؟
شاید دیگه به هیچی ... دیگه دیر شده !
.
.
.
چرا اینقدر به خودت میپیچی ؟ به خودت می لرزی ؟!!!
نگا نکن ! تموم شد ... فقط سوزه سرماشه که از لایه درزایه پنجره نصیبت می شه !
سلام...خوبيد؟
بعضي اوقات وقتي يه چيزي ميخونم يا مي شنوم....كم مي يارم.....الانم از اون موقع هاست كه وقتي وبلاگتونو خوندم كم آوردم.....
سلااااام
خوبی؟؟!
خیلی وقته اینجا نیومده بودم
الانم فقط فقط دارم به این فکر میکنم که دعوتمو قبول میکنید یا نه؟!
دعوتتون کردم به یه بازی
بیاین وبلاگم خودتون میفهمید
ممنون میشم اگه دعوتمو قبول کنید.
فعلا
داستاني عاشقانه از تنهايي هاي من
كنار پنجره اي كه هيچ گاه باز نشد
كنار اجاق سردي كه هميشه
پنجره اتاق مرا مه آلود مي كرد
من كنار اين پنجره مرده ام
مدتهاست كه مرده ام
اما نميدانم چرا هنوز هم
نفس ميكشتم
...
ممنونم پيشگوي شهر قصه ها! قدر تنهايي هايت را بدان عزيز
آهای تنهایی...خودتو بغل کن و سفت فشار بده...وقتی خودتو دوست داشته باشی دیگه تنها نیستی تنهایی...
سلام من از اين به بعد اينجا مي نويسم....www.ghayeghran.ir
سلام پيشگو جان:
خوبي؟ اوضاع احوال روبراهه؟ظاهرا" تو هم مثله من خيلي كم پيدا بودي.
من كه بعد از نزدديك به دو ماه اومدم نت.حسابي دلم براتون تنگ شده بود.
ديدي براي سالگرد عناوين جديدمون هيچي ننوشتم؟
خواستم بنويسم ولي اصلا" دستم به نوشتن نرفت.يعني اصلا" نميدونستم چي بايد بنويسم.
راستش هنوزم كه هنوزه نميدونم چي بايد بنويسم.
هم راضيم هم شاكي.هم شاكرم هم ....
شده تا حالا چندتا احساس متضاد و باهم داشته باشي؟
منم دقيقا" يه همچين حسي دارم.
راستي يه خبر نيمه جالب بدم:
كنكور كارداني به كارشناسي قبول شدم.
حسابداري واحد تهران مركز.
ملينا هم تهران مركز ميره ولي نميدونم رشتش چيه و كدوم يكي از واحدهاي تهران مركز ميره.
خيلي خوشحالم كه بالاخره زندگيم يه مسيري به خودش گرفت.
از من خوشحال تر.....
فكر ميكنه اينجوري از فكر و خيال ميام بيرون.علاوه بر اون به قول خودش وجدانش آروم ميگيره از اينكه بعد از يك سال مانع شدن در ادامه تحصيلم دوباره ميتونم پيشرفت كنم.
ولي من اينجوري فكر نميكنم.
فكر ميكنم اين يك سال لازم بود تمام اين اتفاقات و اين سختي ها برام رخ بده تا هم ديدم به دنيا بازتر بشه هم قدر خيلي چيزايي رو كه داشتم و نميدونستم و بفهمم.
ميبيني بعداز قرني اومدم با كلي وراجي.
به قول يكي از بچه ها كامنت اگه كوتاه باشه كامنت نسريني نيست.
سرم بدجوري شلوغه.چندتا كار و دارم با هم انجام ميدم.
اميدوارم بتونم بازم بهت سربزنم.
باور كن دلم براي تك تكتون يه ذره شده.
اگه سحر يا ملينا رو ديدي سلام مخصوص بهشون برسون.
شاد باشي.
يا علي.
سلام
حال شما خوبه
نوشته ي قشنگي بود
موفق باشيد
سلام بر پيشگو جان
من كه از ديشب فكرم اونقدر درگيره كه الان به همه چي فكر ميكنم
موفق باشي
واي خدا رو شكر..ترسيدم آخه چند وقته دسترسي به وبلاگ شما امكانپذير نبود..گفتم حتما حك شديد آنقدر غصم گرفت ...
من تنها ، تنها ، به تنهايي مي انديشم.
راستي سلام يادم رفت..ببشخيد.
سلام.خوبين شما دوتا ..دلم براتون هوارتا تنگ شده بود.
عزیزم سلام وبلاگ جالبی داری اگه تونستی به وبلاگ من هم یه سری بزن
خوشحال میشم
سلام....خوبيد؟
من آپ كردم....و برام دعا كنيد.....خيلي زياد....
فکر ؟خیلی وقته احساس میکنم دیگه فکر هم نمیتونم بکنم
تنهایی؟
نمیدونم . نمیفهمم.
تنهایی حق فکر کردن به هیچ چیز رو نداره چون شاید همیشه تنهاست و آروزی یه چیز براش دور و دست نیافتنی.........
سلام
اين آدرس پرسشنامه منه. سوالات در مورد وبلاگر هاست و ممنون مي شم اگه جواب بديد.
http://www.dokhtaran.com/amar/a17/create.asp
الان دارم به اين فكر مي كنم كه اين دو تا كجا موندن
diviner2
test
هوی تنهایی...چه کردی با این پیشگوی ما...داره دو ماه می شه که ننوشته...چیکارش کردی هوی
که جان از سفر دراز باز آید....
سلام رفقا مارو که یادتون هست؟ مدت خیلی زیادی بود که نبودم. توی وبلاگم اگه ببینید توی 3 ماه سر جمع 5 6 تا پست بیشتر ندادم و این شد که نشد به شما سر بزنم مثل همیشه خوب هستینا دمتون گرم
و اما یه گلایه بابا این آدرس آر اس اس وبلاگتون رو یه جای خوب بزارین تا مردم بتونن استفاده کنن ما مخلصیم بازم سر میزنم شما هم قدم رنجه بفرمایید
Subscribe to Post Comments [Atom]
<< Home