Friday, October 20, 2006

به بهانه شبهاي قدر


شنيده بودم ميگن خدا گفته اگر بنده من 3 بار منو با اسم صدا بزنه من جوابش رو ميدم و خواسته اش رو براورده ميكنم. اما يك سوال براي من پيش اومده بود كه چرا بيشتر وقتها با اينكه خدا رو از ته دل و نيت پاك صدا ميزنيم هيچ جوابي نمي شنويم؟؟؟

مدتها اين سوال فكرم رو مشغول كرده بود تا اينكه يه دوستي غير مستقيم جوابم رو داد.
گفت: وقتي بنده اي خدا رو با نيت پاك و دل صاف صدا ميزنه و چيزي ازش ميخواد، خداوند به فرشته هاش امر ميكنه كه خواسته اين بنده من رو اجابت كنيد اما قبلش يه مدت كوتاهي صبر كنيد ببينيد چقدر ميتونه حرمت نگه داره؟ توي اين مدت گناهي هم انجام ميده يا نه؟ اگر اشتباهي ازش سر نزد اونوقت خواسته اش رو اجابت كنيد...

يه كم كه فكر كردم يعني به خودم و رفتارهام كه فكر كردم ديدم راست ميگه. واسه يه لحظه كه دلمون ميشكنه يا يه گرفتاري گريبانمون رو ميگيره دست به دامن خدا ميشيم اما ممكنه يك ساعت بعد كلا فراموش كنيم چيا به خدا گفتيم و ...

Tuesday, October 10, 2006

پيشگويي از هندوستان

اون وقتا كه پيشگو كوچولو بود، توي روياهاش به سرزمينهاي كتابهاي كتابخونه پدر بزرگش سفر ميكرد، خيلي زياد... اما فقط توي روياهاش. هيچ وقت تصور نميكرد يه روزي ممكنه يكي از اون سرزمينها رو از نزديك ببينه...
آره... پيشگو از سفر برگشته... از يه سفر طولاني...

diviner-agra-beauty-nice-pic
سفر رو دوست دارم، هر چي سخت تر، بيشتر!
دل تنگيهاش رو هم دوست دارم
يه جورايي عاشق بي خوابي هاي شبانه اش شدم...
وقتي كه اينقدر دلت تنگ ميشه براي كسي، كه حتي خستگي ساعتها پياده روي زير آفتاب هم نمي تونه بخوابوندت...
اونوقته كه پشت پنجره ، خيره ميشي به ستاره هاي آسمون...
بعد چشاتو ميبندي و ميري به شهر خاطره ها...
توي كوچه پس كوچه هاش قدم ميزني. يه جاهايي لبخند روي لبات نقش ميبنده، يه جاهايي اشك توي چشمات جمع ميشه...
احساس ميكني ديگه دلتنگ نيستي...
آخه ميدوني چيه؟ توي شهر خاطره ها فاصله معنا نداره.
...

با صداي موذن كه داره اذان صبح رو ميگه به خودت مياي، چشاتو باز ميكني و با يه احساس آرامش وصف ناپذير يه روز ديگه رو شروع ميكني...