Friday, September 22, 2006

چشم ها را باید شست

سلام به همه
دلم کلی واستون تنگ شده بود بعد از 34 روز تازه اومدم میخوام وساتون چیزی بنویسم
البته جای پیشگوی گلمون خیلی خالیه
یه قصه واستون دارم امیدوارم خوشتون بیاد اینو فقط نوشتم بگم اومد همش همین
چشم ها راباید شست ....
پسر بچه اي وارد يک بستني فروشي شد و پشت ميزي نشست پيشخدمت يک ليوان آب برايش آورد پسر بچه پرسيد : يک بستني ميوه اي چند است ؟ پيشخدمت پاسخ داد : 50 سنت - پسر بچه دستش را در جيبش برد و شروع به شرمدن کرد
بعد پرسيد يک بستني ساده چند است ؟ در همين حال تعدادي از مشتريان در انتظار ميز خالي بودند .
پيشخدمت باعصبانيت پاسخ داد : 35 سنت - پسر دوباره سکه هايش را شمرد و گفت : لطفا يک بستني ساده.
پيشخدمت بستني را آورد و به دنبال کار خود رفت . پسرک نيز پس از خوردن بستني پول را به صندوق پرداخت و رفت
وقتي پيشخدمت بازگشت از آنچه ديد شوکه شد
آنجا در کنار ظرف خالي بستني 2 سکه 5 سنتي و 5سکه 1 سنتي گذاشته شده بود، براي انعام پيشخدمت
می بخشین یهویی شد نمیخواستم هیچی بنویسم فقط همینجوری یعنی که نه لینکی نه نرم افزاری فقط همین
دلم واسه پیشگو یه ذره شده امیدوارم هر چی زود تر بر گرده
یه فیلسوف بزرگ گفته : تا امید هست هیچگاه آرزو نمیکنم
امیدوارم پیشگو زودی برگرده
ممنونم و یا علی
راستگو