Wednesday, August 23, 2006

خيلي نازك شده

diviner lovlely moon


اگر بغضي وقتها دلم ميگيره
تقصير كسي نيست... باور كنيد
مشكل از خودمه، مشكل از اينجاست (ميتونيد اشاره دستم رو ببينيد؟)
تازگي ها خيلي نازك شده...

...


پيوست : دارم ميرم مسافرت. يه مسافرت طولاني، شايد 2 ماهي طول بكشه... نمي دونم اونجا به اينترنت دسترسي خواهم داشت يا نه! ولي مطمئن باشيد اگر بشه مي نويسم. احساس ميكنم الان بيشتر از هر زماني نياز به نوشتن دارم...

Monday, August 21, 2006

پنجره بخار گرفته


پشت پنجره اتاقم نشستم، يه پنجره كوچيك
يه پنجره كوچيك كه پشتش يه دنياي بزرگه، خيلي بزرگ...
اينقدر بزرگ كه نمي تونيد تصورش كنيد...
اما نمي دونم چرا نمي تونم اون طرف پنجره رو ببينم!
مثل اينكه پنجره بخار گرفته...
اما نه...
بخار... نه...

داشتم فكر ميكردم كه پاكش كنم
اما نه...
بذار يه كم ديگه هم باشه...
ديدن دنياي بزرگ آدما
اونم از پشت يه پنجره بخار گرفته
عالمي داره براي خودش...

Sunday, August 20, 2006

فردا



پشت نقاب پنجره هاي بسته
سكوت ميكنم
فردا
پنجره اي به روشني باز ميشود
فردا شايد
ستاره اي در آسمان اين پنجره طلوع كند
فردا شايد من
من نباشد
...

شب بخير گفتم ولي خوابم نبرد...