Friday, July 21, 2006

سرزمین کمانگیران



سلام به همه
بعد از چند وقت که داشتم از کار زياد ميترکيدم دوباره اومدم و خوشحالم که ميخوام دوباره بنويسم
راستش ميدونم خيلي خيلي تکراريه ولي ايامش همين موقعست ديگه
روز 13 تير روز جشن تيرگان بود که نتونستم بيام در عوضش امروز اومدم عيب نداره که ان شا الله
داستان هفته
آرش کمانگير
ه ميان ايران و توران سالها جنگ وستيز بود در نبرد ميان افراسياب و منوچهر شاه ايران ، سپاه ايران شکست سختي خورد اين واقعه سپاه ايران در مازندران به تنگنا افتاد سر انجام دو سوي نبرد به سازش در آمدند و براي آنکه مرز دو کشور مشخص شود و ستيز از ميان بر خيزد پذيرفتند از مازندران تيري به جانب خاور پرتاب کنند هر جا تير فرو آمد همان جا مرز دو کشور باشد و هيچ يک از دو کشور از آن فراتر نروند تا در اين گفتگو بودند فرشته زمين اسفنديارمذ پديدار شد و فرمان داد تير و کمان آوردند. آرش در ميان ايرانيان بزرگترين کماندار بود و به نيروي بي مانندش تير را دورتر از همه پرتاب مي کرد . فرشته زمين به آرش گفت تا کمان بردارد و تيري به جانب خاور پرتاب کند. آرش دانست که پهناي کشور ايران به نيروي بازو و پرش تير او بسته است و بايد توش و توان خود را در اين را بگذارد . او خود را آماده کرد برهنه شد و بدن خود را به شاه و سپاهيان نمود و گفت ببينيد من تندرست وسلامتم و نقصي در وجودم نيست ولي مي دانم چون تير را از کمان رها کنم همه نيرويم با تير از بدن بيرون خواهد آمد. آنگاه آرش تير و کمان را برداشت و بر بلنداي کوه دماوند بر آمد و به نيروي خداداد کمان را با آخرين حد و مرزي که در يک انسان يافت ميشود کشيد لختي تامل کرد و تير را رها نمود و چنان پرتاب تير بر او اثر کرده بود که تمام ماهيچه هاي بدنش پاره پاره شد و بر زمين افتاد و در جا جان سپرد(درود بر روان پاکش).هرمز خداي بزرگ به فرشته باد فرمان داد تا تير را نگهبان باشد و از آسيب نگه دارد . تير از بامداد تا نيمروز در آسمان مي رفت و از کوه و در و دشت مي گذشت تا در کنار رود جيهون بر تنه درخت گردويي که بزرگتر از آن در گيتي نبود ؛ نشست . آنجا را مرز ايران و توران جاي دادند و هر سال به ياد آن جشن گرفتند
خوب عزيزان دلم ماه تير بهتون خجسته و مبارک بوده باشه و کم کم از اين ماه خداحافظي بفرمايين که داره تموم ميشه
تبصره
هرچند داستان تکراري بود ولي فقط خواستم وبلاگمون رو با نام آرش کمانگير تزيين کرده باشم
درضمن فکر کنم بايد برم آي دي خودم رو از راستگو به قصه گو تغيير بدم!!!
اتصالي شبکه
چند تا لينک براتون گذاشتم اميدوارم اگه تکراري بود لعن و نفرينم نکنين
تا حالا صد تا بدبختي يه جا سرتون اومده ؟
تا حالا حموم آفتاب گرفتين؟
وقتي خشايار مستوفي کودک بود
خونه گربه اي
اندر حکايت عشقولانه
اگر امکانات نبود چه کنيم
آخرين تصاوير از غولهاي تاکسي درمي شده

معرفي نرم افزار
Belltech InfoProtect
ايندفعه يه برنامه براتون پيدا کردم جانانه اين برنامه همينطور که اسمش هم پيداست اطلاعات ما رو در عکسهاي مختلف که خودمون بهش ميديم ميتونه پنهان کنه کار باهش هم خيلي ساده است بهش يه عکس ميدين سپس اگه ميخواين اطلاعات رو تو اون عکس مخفي کنين ميرين دکمه مربوطه رو ميزنين و متن خودتون رو داخل کادري که تعبيه شده تايپ ميکنين يه کلمه عبور بهش ميدين و ديگه تموم و يا اگه ميخواين اطلاعات پنهان شده رو ببينين ميرين عکس مورد نظر رو باز ميکنين روي دکمه مربوطه کليک ميکنين کلمه عبور مناسب رو بهش ميدين و ديگه تموم ميتونين متن مورد نظر رو بخونين
برنامه رو اينجا گذاشتم واسه دانلود و اين هم کرک برنامه حجمش حدود 1.3 مگابايته
درضمن کلمه عبوري که اين زير نوشتم رو با عکس اين پست تو اين برنامه باز کنين توش يه پيغام داره
password: diviner

حرف درگوشي
ديشب داشتم با پيشگو صحبت ميکردم کلي معذرت خواهي کرد گفت واقعا سرش شلوغه نتونسته بياد اينترنت چه برسه که سر هم بهتون بزنه کلي معذرت خواهي کرد از يه چيزي هم احساس ناراحتي کرد و منم در جوابش حرف زرتشت رو بهش يادآوري کردم که ميگه
" تاريکي رو لعنت نکنين فقط شمعي روشن کنين " خلاصه که من پيغامش رو رسوندم
تقدير نامه
بدينوسيله از کليه عزيزاني که محبت کردت تو جشن تولد پيشگو شرکت کردن چه قلبي چه نوشتاري کمال تشکر را مينماييم
پايان نامه
خوب ديگه خستتون کردم معذرت ميخوام و همتون رو به حضرت حق مي سپارم يا علي
راستگو

Wednesday, July 05, 2006

Happy Birthday to Diviner

The life of love is a very insecure life, but tremendously beautiful. Dangerous, adventurous, but the only way to live is to live in danger, and to live in adventure.

Around one year ago, 11:43 pm a person got in to this virtual world, the person who felt ability to predict. He believed his predictions as efficient solution to resolve many problems. He lives in danger and adventure.
And now Diviner is one year old.


زندگي در عشق، گذران از ناامني است. همان ناامني كه سرشار از زيبايي است.
سراسر خطر و لبريز از ماجرا...
اما...
تنها راه زندگي، زيستن در خطر و روبرو شدن با ماجراهاست.


چقدر زود گذشت...
اصلا نفهميدم. يعني واقعا يكسال گذشت؟ واي خداي من. باورم نمي شه. يكساله شدم من.
چقدر كنار هم خنديديم ، گريه كرديم، چقدر حرف زديم، سكوت كرديم...
چقدر شعر گفتيم، شعر نوشتيم. چقدر از بدي ها، خوبي ها، عشقها و نفرتهامون گفتيم براي هم...

آره امروز... پيشگوي دنياي مجازي يكسال بزرگتر شد. اما پيشگوي دنياي واقعي خيلي بيشتر از يك سال بزرگ شد. اون توي اين يك سال به اندازه چند سال چيز ياد گرفت. به اندازه چند سال حرف زد و به اندازه چند سال زندگي كرد و فهميد كه زندگي در خطر و ماجراست كه معنا پيدا ميكنه نه در يكنواختي و روزمره گي. اين يك سالي كه گذشت زيباترين و قشنگترين لحظه هاي زندگي پيشگو رو براش رقم زد. زيباترين و قشنگترين لحظه ها...
...