Sunday, May 21, 2006

نشانه ها

اندیشیدنی اینگونه، احساس کردنی این چنین.
وز آن پس، گذر از تفکر و احساس، آنگاه که در آن سوی افق
پرده از ستاره اقبال فرو افتد.

چقدر توی زندگی به نشانه ها توجه میکنید؟
از وقتی که کیمیاگر رو خوندم، سعی میکنم به اتفاقاتی که اطرافم رخ میده به چشم یک نشانه نگاه کنم، نشانه ای که سعی میکنه منو راهنمایی کنه.
چند روز پیش تصمیمی گرفته بودم و میخواستم بهش عمل کنم. داشتم نوشته های جبران رو میخوندم، به مطلبی رسیدم که مثل یک سیلی محکم خورد توی گوشم. فهمیدم تصمیمم اشتباه بوده. دوباره فکر کردم و تصمیم جدیدی گرفتم و حالا میفهمم چه خوب شد که به اون تصمیم عمل نکردم.

Wednesday, May 17, 2006

Childish

Diviner
گریستی، "من" بی خبر،
بر هر جهش، در هر آمد، هر رفت.

وای "من"، کودک تو، در شب صخره ها،
از گود نیلی بالا چه می خواست؟

چشم انداز حیرت شده بود،
پهنه انتظار، ربودۀ راز، گرفتۀ نور.

و تو تنهاترین "من" بودی.
و تو نزدیکترین "من" بودی.
...

Tuesday, May 16, 2006

این روزها...

Diviner...
و اینک، شاخۀ نزدیک! از سر انگشتم پروا مکن.
بی تابی انگشتانم شور ربایش نیست، عطش آشنایی است.
...