Thursday, April 20, 2006

سال نقاش مبارک



به نام آنکه جان را فکرت آموخت

پادشاهی بر سرزمینهای بزرگی حکومت می کرد به نام سوریا کانتا این پادشاه تمام خصائص عالی رو داشت خوش تیپ و خوش هیکل و دلاور و ... و فقط یه خصوصیت بد داشت و اونم این بود که از زنها بدش میومد . درباریان به فکر افتادند و براش از جاهای مختلف دنیا طبیب خبر کردند اما خوب که نشد بماند بدتر هم شد تا جایی که هر چی زن تو پایتخت بود رو هم از شهر بیرون کرد . یه روزی یه نقاش وارد شهر شد و دید همه از اینکه پادشاه این رفتار رو داره ناراحت هستند و به یکی از درباریان گفت تا اونو پیش پادشاه ببرن چون اونه که میتونه پادشاه رو خوب کنه . اون هم قبول کرد و گفت به این شرط که نقاش توی آلبومی که میخواد به پادشاه نشون بده عکس هیچ زنی رو نکشیده باشه و گرنه سرش رو به باد میده . نقاش هم قبول کرد و رفتن پیش سوریا کانتا . سوریا کانتا شروع به دیدن آلبوم نقاشی نقاش کرد و همینطور که داشت ورق میزد چشمش به عکس یک زن افتاد و یهو غش کرد . نقاش هم آلبوم رو برداشت و رفت پشت در نشست . درباریان اومدند و به سرعت حال شاه رو سر جاش آوردن ولی شاه گفت برید اون نقاش رو بیارید وگرنه خودتون هم دیگه نیاین . نقاش خودش از پشت در اومد بیرون و گفت من خودم اینجا هستم نیاز نیست دنبالم بگردین . شاه گفت ببین نترس که نمیخوام سرت رو از بدنت جدا کنم . نقاش هم پوزخندی زد و گفت منو ترس .ای بابا ...

شاه گفت بدون که هر چی پول و تاج و تختم رو بهت بدم بازم کمه . نقاش گفت من خودم واسه خودم پادشاه نقاشام . شاه گفت فقط بهم بگو این عکس مال کدوم دختره . نقاش اولش طفره رفت و گفت مال کسی نیست خودم کشیدم گوشه خودنه و از این حرفا پادشاه گفت میدونم این کار خودت نیست بگو اون دختری که عکسش رو کشیدی کجاست و چقدر مهریش هست تا 10 برابرش طلا و جواهر سوار شتر کنم و براش ببرم . نقاش گفت اون دختر خودش ملکه سرزمین مجاوره که اگه از اینطرفی بری 6 ماه طول میکشه . در ضمن مهریش طلا و جواهر نیست چون اونجا خاکش از طلا و جواهراته . مهریش سواله !!! اگه بتونی ازش سوالی بپرسی که اون نتونه جواب بده میتونی با اون ازدواج کنی و تا 20 سوال جا داری و روز بیستم اگه نتونی دیگه فکر نکن میتونی برگردی و دوباره پادشاهی نه حاجی اونجا باید مستخدم بشی . پادشاه گل از گلش شکفت و گفت مهم نیست در عوض روزی حداقل یه بار که میبینمش . خلاصه همون لحظه قافله ای درست شد و به سمت ملکه در حرکت . شاه هم دستور داد که تا عقلا و حکما بشینن و 20 تا داستان آب دار که نکته های سخت داشت و حلش سخت بود رو طرح کنن . تا یه روز بعد 6 ماه رسیدن و دیدن بله همونی که نقاش می گفت هست و یه قصری و عظمت و خلاصه تا رفت جلو دید 1001 دونه آدم تو صفن پادشاه اومد قلدر بازی کنه که یهو دربون قصر گفت برو ته صف وایسا که میدم یه دست کتک مفصل بهت بزنن و پول زور هم ازت بگیرن

خلاصه تا نوبت پادشاه شد و رفت تو قصر و تا ملکه رو دید دهنش حاج و واج موند و محو زیبایی ملکه شد ملکه هم یه لبخندی زد( که بالاخره به چنگت آوردم ) خلاصه پادشاه خودش رو جمع و جور کرد و داستان اول رو گفت و از ملکه خواست تا اونو حل کنه ملکه بدون اینه بخواد یه ثانیه فکر کنه جواب رو درسته گذاشت کف دست پادشاه و پادشاه دست از پا دراز تر اومد بیرون . روز 2و3و5و10 و15 و خلاصه روز 18 هم دوباره ملکه به دون یه ثانیه مکس جواب داستان رو گفت و پادشاه خجل و غمگین تر اومد بیرون آخه کسی که اول و آخر و ظاهر و باطن و عالم به غیب هست دیگه نیازی به فکر نداره . صبح روز 20 یهو سر صبح یه سروشی یه ندایی در گوش پادشاه خونده شد که امروز اینو بپرس . پادشاه هم دوباره اومد پیش ملکه و گفت ای سرکار خانم اعلا حضرت ملکه ؟!؟!؟!

امروز داستان یه پادشاه رو میخوام واست بگم و شروع کرد به گفتن داستان که یه پادشاهی بود از زنا بدش میومد یه روز یه نقاش اومد راه قصر یه ملکه رو بهش نشون داد که مهریش یه داستان هست که ملکه نتونه جواب اون سوال رو بده حالا شما بگین این پادشاه باید چه سوالی رو از ملکه بکنه که ملکه جوابش رو ندونه !!!!!!!!!!!!!! بعد از حرف پادشاه قصر در سکوتی ژرف فرو رفت و بعد از ثانیه هایی صدای شور و شعف از قصر ملکه برخواست . آخه این تنها سوالی بود که ملکه نمیتونست جوابش رو بده و برای پادشاه و ملکه جشن عروسی بزرگی گرفتند و اینا تو راه برگشت که بودند پادشاه فهمید که اون نقاش رو خود ملکه فرستاده و حتی اون ندای غیبی هم کار ملکه بوده تا بتونه به پادشاه برسه و اونا سالیان درازی رو به خوبی و خوشی گذروندن .

خوب غرض از این همه حرف و حدیث این بود که میخواستم بگم امسال سال اون نقاش هست نقاشی که خوبیها رو واسه خودش نخواست و واسه ما به ارمغان آورده نقاشی که آلبومش ( قرآن ) در هر صفحش عکس اون ملکه پنهان شده و کافیه با دقت دنبالش بگردین . نقاشی که 4 روز پیش تولدش بود و در آخر ملکه ای که مهریه خودش رو در آیه 110 سوره کهف نوشته و مکان قصرش هم 6 ماه با ما فاصله نداره و گفته :"ادعونی استجب لکم" کافیه فقط اونو درخواست کنی تا تو رو اجابت کنه .

سال نوتون مبارک سال پیامبر عزیز اسلام هم مبارک پیامبری که اخلاق و کردار نیکو رو به حد نهایت خودش رسوند . به جون خودم راست میگم و خدانگهدار

راستگو

Monday, April 10, 2006

چقدر ایمان داری به خدا؟


آنتونی دمیّو (Anthony de Meiio) از مردی میگوید که ایمان کمی داشت و با ذهنی پر شک، در راهی کوهستانی به راه افتاد. افکارش چنان مشغول بود که راه را نمی دید، و پایش لیز خورد و شروع کرد به غلتیدن بر دامنه پرشیب و نزدیک بود در پرتگاه بیفتد. اما درست پیش از سقوط در پرتگاه، به تخته سنگی چنگ زد و برای اولین بار زندگی اش دعا کرد: "خدایا خواهش میکنم، کمکم کن. قسم میخورم از حالا به بعد همیشه به تو اعتقاد داشته باشم. فقط نجاتم بده."
خدا ندا داد: "آرام باش من اینجایم. دعایت را شنیدم. گفتی همواره به من ایمان خواهی داشت؟"
مرد فریاد زد: "بله قسم میخورم. دیگر به تو ایمان دارم!"
و خدا گفت: "اگر به من ایمان داری سنگ را رها کن."

فکر میکنید اون مرد سنگ رو رها کرد؟


بلاخره پیشگو هم برگشت، البته جایی نبودا، همین جا بود فقط اینجا نبود! چی گفتما :دی خب سال 85 هم که به سلامتی شروع شد و همه سخت مشغولند و دارن تمام تلاششون رو میکنن تا افسانه های شخصی خودشون رو تحقق ببخشن! (همش تقصیر این کیمیاگره باور کنید) مطمئنا با ایمان و تلاش و ایستادگی هر افسانه ای تحقق پیدا میکنه...

یک ایمیل به خدا، جالبه حتما بخونیدش...