Thursday, March 16, 2006

آخرین آخر هفته سال





در تعطيلات كريسمس، در يك بعد از ظهر سرد زمستاني، پسر شش هفت ساله اي جلوي ويترين مغازه اي ايستاده بود. او كفش به پا نداشت و لباسهايش پاره پوره بودند. زن جواني از آنجا ميگذشت. همين كه چشمش به پسرك افتاد، آرزو و اشتياق را در چشمهاي آبي او خواند. دست كودك را گرفت و داخل مغازه برد و برايش كفش و يك دست لباس گرمكن خريد.
آنها بيرون آمدند و زن جوان به پسرك گفت:"حالا به خانه برگرد. انشالله كه تعطيلات شاد و خوبي داشته باشي"
پسرك سرش را بالا آورد، نگاهي به او كرد و پرسيد: «خانم! شما خدا هستيد؟"
زن جوان لبخندي زد و گفت: «نه پسرم. من فقط يكي از بندگان او هستم"
پسرك گفت: «مطمئن بودم با او نسبتي داريد"

توی آخرین پنچشنبه سال 84 به یاد همه دوستانمون باشیم، چه اونهایی که هنوز پیشمون هستن و چه اونهایی که سفر کردن و رفتن به جایی که یه روز همه ما باید بریم... به یاد بیاریم روزهایی که فکر نمیکردیم هیچ وقت از اونها جدا بشیم. به یاد بیاریم حرفاشونو و بیاد بیاریم که فردا نوبت ماست...

سزار، امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی
ایلیا، لوح دل
امیر نازنین سانی
و ...

و دعا کنیم برای شفای همه بیماران...

Saturday, March 11, 2006

چیزی شبیه معجزه


الحمد الله ربّ العالمین ...

نمی دونید چه حسی داره آدم وقتی شب تا صبح خوابش نمیبره، بی اختیار... و مدام به خدا گلایه میکنه که آخه چرا؟ چرا باید همه چی به این سرعت، قبل از این که انتظارش رو داشته باشی تموم شه... و تو هم هیچ کاری از دستت بر نیاد که انجام بدی براش...
اما...
فردای اون روز، در عین ناباوری، میبینی که همه چی یهو عوض میشه... یه sms برات میاد و... وسط خیابون سر جات خشکت میزنه و در حالیکه سعی میکنی خودت رو کنترل کنی میای یه کنار و به دیوار تکیه میدی و چند بار اون sms رو میخونی تا مطمئن شی اشتباه نشده... یک ساعتی هنوز توی شک و تردیدی که شاید اشتباه شده ، شاید خوابی... اما نه... خواب نیست، رویا نیست، حقیقته. دوستت واقعا حالش داره خوب میشه...
آره، دقیقاً وقتی که دیگه همه درها به ظاهر بسته شدن، یهو همه چی تغییر میکنه... و میبینی که همه اون کابوسها، یک شبه تموم شدن و رفتن، مثل یک رویا میمونه اما حقیقت داره...

خیلی دعا کنید بچه ها، خیلی زیاد... برای همه مریضها دعا کنید، که خدا اونچه به صلاحشونه براشون مقدر کنه.

Friday, March 03, 2006

پیشگو برگشت از سفر


وقتی بارون میاد، نگاه کردن از پشت پنجره بخار گرفته به بیرون کار اشتباهیه، همیشه پنجره رو باز کنید و همه چیز رو اون طوری که هست ببینید، اشکال نداره اگر یه کم هم خیس شدید، باور کنید که به خیس شدنش می ارزه. بعضی وقتها شیشه های بخار گرفته هم مثل آینه ها به آدم دروغ میگن. امتحان کنید، اینبار که بارون اومد، پنجره رو باز کنید تا چیزهایی رو ببینید که از پشت پنجره دیده نمی شدند...

وای خدای من... چقدر من دلم برای اینجا، برای خونه قدیمی خودم، برای دوستای خوبم، برای خنده ها و گریه های اینجا تنگ شده بود...
بعد از مدتها پیشگو برگشت، توی این مدت خیلی اتفاقات افتاد، خیلی چیزا یاد گرفتم، خیلی کارا کردم، خیلی حرفا شنیدم، خیلی حرفا زدم، خیلی ... خلاصه اینکه حسابی درگیر بودم. حتی فرصت نمیکردم بیام نوشته های دوستم راستگو رو بخونم. الانم که دارم می نویسم کلی کار عقب افتاده دارم که باید انجام بدم.

راستی یه خبر نه چندان خوشایند، من مشروط شدم :دی ولی خب این ترم تصمیم گرفتم دوباره بشم شاگرد اول دانشگاه :) و میشم ، اینو قول میدم...


sms های قشنگ فارسی: یه وبلاگ پیدا کردم که توش کلی اس ام اس و آف های فارسی و انگلیسی داره. بعضی هاش انصافا قشنگن.

سرطان پروستات: پیشنهاد میکنم آقایون اینو حتما بخونن. قابل توجه اون دسته از خانمهایی که الان حس فضولی شون گل کرده! بی خودی نرید سراغ این لینک چون اصلا به کارتون نمیاد :دی

Bubbleshare : یه پایگاه خیلی باحال برای دخیره و اشتراک گذاری تصاویر، که امکانات جالبی داره، مثل ایجاد آلبوم های زیبا و فلشی و ...

BlogFlux : قبلا خیلی از سرویسهای blogflux اینجا نوشته بودم، جدیداً هم یه سرویس جدید به نام theme راه اندازی کرده واسه اشتراک گذاشتن قالبهای رایگان واسه بلاگرها... هنوز اول راهه اما به زودی قالبهای خیلی جالبی در اونجا خواهید دید...

ضمیر نا خودآگاه : استفاده از ضمیر ناخودآگاه برای اخذ تصمیم های مهم، خیلی جالب بود برام، پیشنهاد میکنم اونایی که به مسائل روانشناسی علاقه دارن حتما این مقاله رو بخونن.