آخرین آخر هفته سال
در تعطيلات كريسمس، در يك بعد از ظهر سرد زمستاني، پسر شش هفت ساله اي جلوي ويترين مغازه اي ايستاده بود. او كفش به پا نداشت و لباسهايش پاره پوره بودند. زن جواني از آنجا ميگذشت. همين كه چشمش به پسرك افتاد، آرزو و اشتياق را در چشمهاي آبي او خواند. دست كودك را گرفت و داخل مغازه برد و برايش كفش و يك دست لباس گرمكن خريد.
آنها بيرون آمدند و زن جوان به پسرك گفت:"حالا به خانه برگرد. انشالله كه تعطيلات شاد و خوبي داشته باشي"
پسرك سرش را بالا آورد، نگاهي به او كرد و پرسيد: «خانم! شما خدا هستيد؟"
زن جوان لبخندي زد و گفت: «نه پسرم. من فقط يكي از بندگان او هستم"
پسرك گفت: «مطمئن بودم با او نسبتي داريد"
توی آخرین پنچشنبه سال 84 به یاد همه دوستانمون باشیم، چه اونهایی که هنوز پیشمون هستن و چه اونهایی که سفر کردن و رفتن به جایی که یه روز همه ما باید بریم... به یاد بیاریم روزهایی که فکر نمیکردیم هیچ وقت از اونها جدا بشیم. به یاد بیاریم حرفاشونو و بیاد بیاریم که فردا نوبت ماست...
سزار، امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی
ایلیا، لوح دل
امیر نازنین سانی
و ...
و دعا کنیم برای شفای همه بیماران...


