Friday, January 27, 2006

روز عشق


وای... من که تا حالا چیزی در مورد روز سپندار مذگان (روز عشق در ایران باستان) نشنیده بودم. راستش یه چیزایی از ولنتاین میدونستم ولی در مورد این روز که مشابه ولنتاین هست و مربوط میشه به ایران باستان هیچی تا حالا نشنیده بودم. 29 بهمن روز سپندار مذگان ايرانيان باستان روزی که خیلی هامون از وجودش بی خبریم. حیف نیست واقعا یه همچین روزهایی در تاریخ باستان ایران داشته باشیم و حتی اسمی هم ازش نشنیده باشیم. نه توی تقویم، نه توی رسانه های، نه هیچ جای دیگه... خیلی بده واقعاَ...
میتونید یه سری مطالب تکمیل تر رو در وبلاگ حباب زندگی بخونید. اینم لینک مطلبش : 29 بهمن روز سپندار مذگان ايرانيان باستان

Ping Omatic: یه سرویس جدیداَ پیدا کردم واسه پینگ ping کردن وبلاگ (اعلام به روز شدن وبلاگ). اینم خیلی باحاله. مخصوصا برای اونایی که بلاگ رولینگ براشون فیلتره و همچنین کسانی که عضو وبلاگ دایرکتوری ها هستند. از طریق این سایت میتونید همزمان چندین سرویس از جمله بلاگ رولینگ رو پیگ کنید. Ping Omatic

بوف کور : رهگذر هم درمورد بوف کور صادق هدایت نوشته، متن کامل این کتاب رو هم واسه دانلود گذاشته، دوستداران هدایت میتونن یه سری بزن اونجا.

عکسهای جالب انگیزناک : اینم یه سری عکسهای خیلی جالب که با فتوشاپ میکس شدن و یه جورایی خنده دارن. ممنونم از هم اتاقی عزیز بابت لینکش. در worth 1000 عکسهای ناز و جالب دیگه هم هست که میتونید دانلود کنید. حتما یه سر بزنید.

اس ام اس : اگر شما هم اهل sms هستید و زیاد با اون سر کار دارید. مراقب باشید. هم مراقب اون اس ام اس های مسخره که کلی خرج رو دستتون میذارن باشین مثل قضیه کمک به بهزیستی، هم مراقب متن اس ام اس هاتون. این خبر رو بخونید.

Tuesday, January 17, 2006

فرصت

یه روزی روزگاری، پسری عاشق دختر کشاورزی شد. رفت خواستگاری و با یه شرط عجیب از طرف پدر دختر مواجه شد. چی بود؟ الان میگم: قرار شد پسر جوون اگر تونست گاوی رو که به طرفش حمله ور شده با گرفتن دمش مهار کنه، با دختر ازدواج کنه. پسر 3 بار فرصت داشت تا این کار رو انجام بده...
روز موعود فرا رسید و پسر وسط مزرعه ایستاد... گاو اول به طرفش رها شد. خشمگین و قوی هیکل. پسر با دیدن گاو وحشت کرد و خودش رو به کناری انداخت و گاو از کنارش رد شد. با خودش گفت: خب اشکالی نداره، خدا بزرگه، 2 تا فرصت دیگه دارم هنوز... گاو دوم هم به طرف پسر رها شد، گاوی به مراتب خشمگین تر و وحشی تر! پسر با دیدن گاو دوم باز هم خودش رو به کناری انداخت و گذاشت تا گاو بره...
حالا نوبت سومین گاو بود، پسرک با دیدن گاو لبخندی از روی رضایت زد و خوشحال شد. آخه میدونید، گاو سوم یه گاو نحیف و لاغر بود که به سختی میتونست راه بره! نگه داشتن این گاو با گرفتن دمش کار سختی به نظر نمی رسید. گاو به طرف پسر حرکت کرد... اما...
گاو سوم اصلا دم نداشت...

پیوست: این روزها زیاد نمیام نت، خیلی کم میتونم بیام و به دوستان سر بزنم، یا اگر هم سر میزنم فرصت کامنت گذاشتن نمی شه، به بزرگی خودتون ببخشید دیگه... از اول بهمن ماه هم امتحانات پایان ترم شروع میشه و ...

Friday, January 06, 2006

عقاید یک دلقک

به دلقک می گويد مردها به حدی کثيف و رذل هستند که من فقط می توانم در سن پائين تحملشان بکنم . يعنی هنگامی که هنوز توله هستند و گرگ کامل نشده اند ! ادامه
******************
بچه سرش را پائين انداخته بود و بغض كرده بود . لبهايش را ورچيده بود و به كفشهايش خيره شده بود . خيلي كوچك بود و نمي توانست پاهايش را از نيمكت آويزان كند . پاهايش را دراز كرده بود و نشسته بود . همينجوري كه مادرش داد وبيداد مي كرد داشت با بند كفشهايش ور مي رفت . يك كلاه پشمي هم سرش بود . بچه تپل مپل و خوشگلي بود . بيچاره علي رغم دعواهاي مادرش گريه نمي كرد . مي دانستم چرا گريه نمي كند . مي ترسيد گريه كند . جرات نداشت . از كتك بدتري كه در صورت گريه مي خورد مي ترسيد . ترجيح مي داد كه بي صدا اشكهايش را بر روي شلوار و پاهاي كوچكش بريزد ..... ادامه
******************
دلقك فرض را بر اعتماد مطلق مي گذارد . به عقيده او كسي كه فعلا با دلقك است لابد از او خوشش مي آيد و تا وقتي كه رابطه آنها پا بر جا است دليلي ندارد كه آن دختر بخواهد به او خيانت كند . اين مسئله در مورد دلقك هم صدق مي كند . خوب اگر طرفش را دوست نداشته باشد كه با او نمي ماند . اين خيلي مسخره است كه آدم با يكي باشد و از طرف ديگر از او خوشش نيايد و اين جا و آن جا دنبال يك چيز بهتر بگردد .…
از طرف ديگر امكان ندارد بتوان با چك كردن جلوي خيانت كسي را گرفت . همه ما مي دانيم حتي در شديد ترين مراقبت ها هم براحتي مي توان خيانت كرد ! در ضمن خيانت انواعي دارد كه مطلقا قابل كشف نيست...
مثلا دلقك هيچ وقت نسيم را چك نمي كرد و نسيم هم به دلقك در نهايت خيانت كرد . حالا اگر دلقك از او مراقبت مي كرد اين مسئله اتفاق نمي افتاد ؟ نهايتا ممكن بود از لحاظ زماني كمي به تعويق بيفتد . همين .... ادامه
******************
دلقك پشت پنجره رفت و به آرامي شانه هاي نازي را گرفت تا حداقل او به جائي بند باشد ...
دلقك به نازي گفت : از ارتفاع نمي ترسي ؟
_ چرا مثل سگ مي ترسم
_ خوب ؟
_ وقتي فاز گرفته باشم از اين كار خوشم مياد
_ ولي جدا ممكنه با يك باد كوچيك به پائين پرت بشي...
_ هر شب منتظرم . با خودم ميگم كه امشب ديگه حتما مي افتم.....
_ ؟
_ دلم مي خواد خلاص بشم ولي جراتشو ندارم.....به نظرت وقتي آدم از اين ارتفاع به پائين سوت بشه چيزي هم مي فهمه ؟
_ به حد كافي تو راه هستي . اينقدر كه از ترس دلت بخواد جيغ بكشي ولي زبانت بند مياد . انقدر كه هي دستات را تكان بدي تا شايد به جائي بند بشه ....البته اين همه ماجرا نيست . تو سالم به زمين نمي رسي....
_ ؟
_ هنگام سقوط بارها به بدنه برج كوبيده ميشي . خلاصه اينقدر كه تو فكر مي كني راحت و سريع نيست...
_ شايد . ولي قشنگيش به اينه كه ديگه نمي تونم جلوشو بگيرم... ادامه

***********************************************

چی بود اینها؟ حتما میپرسید یعنی چی؟ راستش چند روزه که با وبلاگ عقاید یک دلقک آشنا شدم، حرفهای عجیبی میزنه، میدونم که حرفهاش مخاطب خاص داره، یعنی داره برای کسی مینویسه، اما یه جوراییه... نمیتونم بگم چه طوری؟ شاید به مذاق خیلی ها خوش نیاد، ولی خب من خیلی از حرفهاش خوشم اومد، شاید خیلی چیزها یاد گرفتم، شاید یه چیزهایی بود که یادم رفته بود... نمیدونم، ولی خوندن نوشته هاش یه حس غریبی در من بوجود آورده، خیلی غریب... اگر دوست داشتید شما هم برید و حرفهاش رو بخونید، شاید به نظر بعضی هاتون این کار من مسخره بیاد ولی خب عادت کردم اگر یه چیزی رو دوست داشتم بگم، حتی اگر این کارم باعث بشه مورد تمسخر قرار بگیرم.

این تکه ها رو هم اینجا گذاشتم برای خودم، میخوام بعدا هم بیام و اونها رو بخونم. حرفهای یک دلقک...