به
دلقک می گويد مردها به حدی کثيف و رذل هستند که من فقط می توانم در سن پائين تحملشان بکنم . يعنی هنگامی که هنوز توله هستند و گرگ کامل نشده اند !
ادامه******************
بچه سرش را پائين انداخته بود و بغض كرده بود . لبهايش را ورچيده بود و به كفشهايش خيره شده بود . خيلي كوچك بود و نمي توانست پاهايش را از نيمكت آويزان كند . پاهايش را دراز كرده بود و نشسته بود . همينجوري كه مادرش داد وبيداد مي كرد داشت با بند كفشهايش ور مي رفت . يك كلاه پشمي هم سرش بود . بچه تپل مپل و خوشگلي بود . بيچاره علي رغم دعواهاي مادرش گريه نمي كرد .
مي دانستم چرا گريه نمي كند . مي ترسيد گريه كند . جرات نداشت . از كتك بدتري كه در صورت گريه مي خورد مي ترسيد .
ترجيح مي داد كه بي صدا اشكهايش را بر روي شلوار و پاهاي كوچكش بريزد .....
ادامه******************
دلقك فرض را بر اعتماد مطلق مي گذارد . به عقيده او كسي كه فعلا با دلقك است لابد از او خوشش مي آيد و تا وقتي كه رابطه آنها پا بر جا است دليلي ندارد كه آن دختر بخواهد به او خيانت كند . اين مسئله در مورد دلقك هم صدق مي كند . خوب اگر طرفش را دوست نداشته باشد كه با او نمي ماند . اين خيلي
مسخره است كه آدم با يكي باشد و از طرف ديگر از او خوشش نيايد و اين جا و آن جا دنبال يك چيز بهتر بگردد .…
از طرف ديگر امكان ندارد بتوان با چك كردن جلوي
خيانت كسي را گرفت . همه ما مي دانيم حتي در شديد ترين مراقبت ها هم براحتي مي توان خيانت كرد ! در ضمن خيانت انواعي دارد كه مطلقا قابل كشف نيست...
مثلا دلقك هيچ وقت نسيم را چك نمي كرد و نسيم هم به دلقك در نهايت خيانت كرد . حالا اگر دلقك از او مراقبت مي كرد اين مسئله اتفاق نمي افتاد ؟ نهايتا ممكن بود از
لحاظ زماني كمي به تعويق بيفتد . همين ....
ادامه******************
دلقك پشت پنجره رفت و به آرامي شانه هاي نازي را گرفت تا حداقل او به جائي بند باشد ...
دلقك به نازي گفت :
از ارتفاع نمي ترسي ؟
_ چرا مثل سگ مي ترسم
_ خوب ؟
_ وقتي فاز گرفته باشم از اين كار خوشم مياد
_ ولي جدا ممكنه با يك باد كوچيك به پائين پرت بشي...
_ هر شب منتظرم .
با خودم ميگم كه امشب ديگه حتما مي افتم.....
_ ؟
_ دلم مي خواد خلاص بشم ولي
جراتشو ندارم.....به نظرت وقتي آدم از اين ارتفاع به پائين سوت بشه چيزي هم مي فهمه ؟
_ به حد كافي تو راه هستي . اينقدر كه از ترس دلت بخواد جيغ بكشي ولي زبانت بند مياد . انقدر كه هي دستات را تكان بدي تا شايد به جائي بند بشه ....البته اين همه ماجرا نيست .
تو سالم به زمين نمي رسي....
_ ؟
_ هنگام سقوط بارها به بدنه برج كوبيده ميشي . خلاصه اينقدر كه تو فكر مي كني راحت و سريع نيست...
_ شايد . ولي
قشنگيش به اينه كه ديگه نمي تونم جلوشو بگيرم...
ادامه***********************************************
چی بود اینها؟ حتما میپرسید یعنی چی؟ راستش چند روزه که با وبلاگ
عقاید یک دلقک آشنا شدم، حرفهای عجیبی میزنه، میدونم که حرفهاش مخاطب خاص داره، یعنی داره برای کسی مینویسه، اما یه جوراییه... نمیتونم بگم چه طوری؟ شاید به مذاق خیلی ها خوش نیاد، ولی خب من خیلی از حرفهاش خوشم اومد، شاید خیلی چیزها یاد گرفتم، شاید یه چیزهایی بود که یادم رفته بود... نمیدونم، ولی خوندن نوشته هاش یه حس
غریبی در من بوجود آورده، خیلی غریب... اگر دوست داشتید شما هم برید و حرفهاش رو بخونید، شاید به نظر بعضی هاتون این کار من مسخره بیاد ولی خب عادت کردم اگر یه چیزی رو دوست داشتم بگم، حتی اگر این کارم باعث بشه مورد تمسخر قرار بگیرم.
این تکه ها رو هم اینجا گذاشتم برای خودم، میخوام بعدا هم بیام و اونها رو بخونم. حرفهای یک دلقک...