آره... پيشگو از سفر برگشته... از يه سفر طولاني...

سفر رو دوست دارم، هر چي سخت تر، بيشتر!
دل تنگيهاش رو هم دوست دارم
يه جورايي عاشق بي خوابي هاي شبانه اش شدم...
وقتي كه اينقدر دلت تنگ ميشه براي كسي، كه حتي خستگي ساعتها پياده روي زير آفتاب هم نمي تونه بخوابوندت...
اونوقته كه پشت پنجره ، خيره ميشي به ستاره هاي آسمون...
بعد چشاتو ميبندي و ميري به شهر خاطره ها...
توي كوچه پس كوچه هاش قدم ميزني. يه جاهايي لبخند روي لبات نقش ميبنده، يه جاهايي اشك توي چشمات جمع ميشه...
احساس ميكني ديگه دلتنگ نيستي...
آخه ميدوني چيه؟ توي شهر خاطره ها فاصله معنا نداره.
...
با صداي موذن كه داره اذان صبح رو ميگه به خودت مياي، چشاتو باز ميكني و با يه احساس آرامش وصف ناپذير يه روز ديگه رو شروع ميكني...