Thursday, December 29, 2005

گذر از جاده زندگی

در گذر از جاده زندگی آموختم:
  • که میتوان به رفتن ادامه داد، خیلی بعد از آنکه تصور می کردی دیگر نمی توانی.
  • که گاهی حق داری عصبانی باشی، اما حق نداری ظالم باشی.
  • که با دوست می توان در سکوت و بدون انجام هیچ کار مشخصی بهترین اوقات را داشت.
  • که بلوغ به تجربه های تو و درسهایی که از آنها گرفتی مربوط است نه به سالهای زندگی ات.
  • که زندگی ات می تواند در یک لحظه توسط مردمی که تو حتی نمی شناسی، تغییر کند.
  • که اگر کسی آن گونه که تو می خواهی دوستت ندارد، به این معنی نیست که در عشق او نقصی است.

تسلیت : دوست خوبم، سانی، رفتن امیر رو از صمیم قلب بهت تسلیت میگم. یادش همیشه در خاطرت گرامی ...

ناهید عزیز، اگر هنوز هم میای اینجا و مطالبم رو میخونی، خواهش میکنم آدرس وبلاگت رو برام بنویس... راستش چند وقته که فراموشی گرفتم و حافظه ام به طرز وحشتناکی ضعیف شده و آدرس وبلاگ دوستان از روی اسمشون یادم نمی مونه... اگر برگشتی و این پستم رو میخونی، حتما آدرست رو برام بنویس.

خیلی مهم : کسی از تبسم (عروسک سنگ صبور) خبری داره؟ لطفا منو در جریان بذاره.

پیوست 1 : اگر شما هم در Gazzag عضو هستید یا قصد عضویت در این جامعه مجازی رو دارید، پیشنهاد میکنم اول این پست رو بخونید. هر چند هنوز مشخص نشده ماهیت این جامعه مجازی که بعد از فیلتر شدن orkut بوجود اومد چی بوده، و یا بنیانگذاران اون چه کسانی هستند... اما توصیه میکنم به هیچ عنوان اطلاعات شخصی و خصوصی خودتون رو در اونجا ثبت نکنید.

پیوست 2 : این حرفهای یک نماینده زن مجلس رو هم بخونید... بی هیچ توضیح اضافه...

پیوست 3 : کسی آدرس وبلاگ قاصد روزهای ابری رو داره؟

Friday, December 23, 2005

آخرین ستاره شب

توي يكي از اين هزار شب وقتي سرت رو بلند ميكني مي بيني بين ميليونها ستاره يكي از اون ستاره هاي خيلي قشنگ و فروزان نظرت رو به خودش جلب مي كنه... بعد از اون شب هر شب سرت رو بلند مي كني و اون ستاره رو اونقدر تماشا مي كني تا بالاخره به خواب مي ري.

اما يك شب كه سرت رو رو به آسمون بلند ميكني ديگه هيچ اثري از اون ستاره نيست. اون موقع است كه تموم غماي دنيا هري ميريزه تو دلت. بعد از اون شب تا مدتها ديگه سرت رو رو به آسمون بلند نمي كني... تا بالاخره بعد از مدتها مي فهمي با رفتن اون ستاره باز هم زنده اي... باز هم زندگي ميكني..نفس مي كشي و دنياي پيرامونت هنوز وجود داره.پس دليلي نداره كه نخواي به اون ميليونها ميليون ستاره ديگه نگاه نكني.

بعد از اون تصميم هر شب مي ري و يكي از اون ستا ره هاي خيلي قشنگ رو تماشا ميكني و باز هم يه شب مي ري و ميبيني اثري از اون ستاره نيست. اما ديگه مثل دفعه قبل نا اميد نمي شي و باز مي ري سراغ يه ستاره زيباي ديگه. همشون مي رن تا اينكه نوبت مي رسه به آخرين ستاره اي كه توي آسمون وجود داره. اما آخرين ستاره هرگز از بين نمي ره...چون تو با نهايت وجود دوستش داري...

Wednesday, December 21, 2005

محبت

خیلی هامون فکر میکنیم هر انسانی به محبت دیدن از دیگران نیاز داره، درست هم فکر میکنیم اما... نمی دونم چرا خیلی هامون از جمله شاید خود من، یادمون رفته که محبت کردن هم یک نیازه تو وجود انسان. آره، انسان نیاز داره که محبت کنه، به پدرش ، مادرش، خواهر و برادارش و دوستاش...

فکر میکنم خیلی ها فراموش کردیم این نیازمون رو و اونقدر برامون عادی شده این امر که اگر براورده اش هم نکنیم احساس کمبود نمیکنیم. آخه چرا؟


پیوست 1 : شب یلداتون هم مبارک، یادتون نره جوجه هاتونو بشمرید ها...

پیوست 2 : از این پست دوست خوبم ریگو خیلی خوشم اومد. یعنی از همه نوشته هاش خیلی خوشم میاد، این یکی رو تونستم آفلاین بخونم کامل دیدم خیلی مطلب جالبیه...

پیوست 3 : امشب شب جمعه است، دومین شب جمعه ای که سزار پیشمون نیست. یادش رو فراموش نکنیم، امشب از رفتگان خودتون هم یادی کنید حتی اگر شده با یک حمد خوندن... اگر میدونستیم که چقدر اونها به این خیرات هر چند کوچیک ما احتیاج دارند، شبانه روز براشون خیرات میکردیم. یادتون نره از رفتگان تون وبرای شادی روحشون دعا کنید.

Saturday, December 17, 2005

حکایت

روزی روزگاری، عابد خداپرستی بود که در عبادتکده ای در دل کوه راز و نیاز خدا میکرد، آنقدر مقام و منزلتش پیش خدا زیاد شده بود که خدا هر شب به فرشتگانش امر میکرد تا از طعام بهشتی، برای او ببرند... و او را بدینگونه سیر نمایند. بعد از 70 سال عبادت ، روزی خدا به فرشتگانش گفت: امشب برای او طعام نبرید، بگذارید امتحانش کنیم.
آن شب عابد هر چه منتظر غذا شد، خبری نشد، تا جایی که گرسنگی بر او غالب شد. طاقتش تمام شد و از کوه پایین آمد و به خانه آتش پرستی که در دامنه کوه منزل داشت رفت و از او طلب نان کرد، آتش پرست 3 قرص نان به او داد و او بسمت عبادتگاه خود حرکت کرد.

سگ نگهبان خانه آتش پرست به دنبال او راه افتاد، جلوی راه او را گرفت... مرد عابد یک قرص نان را جلوی او انداخت تا برگردد و بگذارد او براهش ادامه دهد، سگ نان را خورد و دوباره راه او را گرفت، مرد قرص دوم نان را نیز جلوی او انداخت و خواست برود اما سگ دست بردار نبود و نمی گذاشت مرد به راهش ادامه دهد. مرد عابد با عصبانیت قرص سوم را نیز جلوی او انداخت و گفت : ای حیوان تو چه بی حیایی! صاحبت قرص نانی به من داد اما تو نگذاشتی آنرا ببرم؟

به اذن خدای عز و جلٌ ، سگ به سخن آمد و گفت: من بی حیا نیستم، من سالهای سال سگ در خانه مردی هستم، شبهابی که به من غذا داد پیشش ماندم ، شبهایی هم که غذا نداد باز هم پیشش ماندم، شبهایی که مرا از خانه اش راند، پشت در خانه اش تا صبح نشستم... تو بی حیایی، تو که عمری خدایت هر شب غذای شبت را برایت فرستاد و هر چه خواستی عطایت کرد، یک شب که غذایی نرسید، فراموشش کردی و از او بریدی و برای رفع گرسنگی ات به در خانه یک آتش پرست آمدی و طلب نان کردی...

مرد با شنیدن این سخنان منقلب شد و به عبادتگاه خویش بازگشت و توبه کرد...

Thursday, December 15, 2005

سزار ...

امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی
نمیدانم چرا دل نازک شده ام ..به تلنگری میشکنم ...بغض میکنم ...در خود فرو می روم و نگران میشوم ...نمیدانم شاید این چنین مظلومانه و بی هیچ سر و صدائی باید کوله بار سفر ببندم ...دلم شکسته ...به چیزی نیاز دارم که نمیدانم چیست ...ولی هست و میتواند آرامم کند ...شاید دوباره باید ایمانم را مرور کنم ...شاید ریسمانی که مرا به این دنیا وصل کرده جنسش قوی است ...و باعث زجر من میشود ... " سزار "

امشب اولین شب جمعه ای هست که سزار، امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی، آرامش داره، امشب اون بدون هیچ دردی میتونه دعای کمیل بخونه، بدون اینکه سرفه های بی امان جلوشو بگیرن، بدون اینکه نگاههای غریب و ناآشنا زیر نظر داشته باشنش، بدون اینکه...

خدایا میدونم جایی که اون الان هست خیلی خوبه، خیلی خوب... تنها چیزی که دلم رو این روزها خوش کرده همینه... خدایا روحش رو قرین رحمت خودت بفرما.

Wednesday, December 14, 2005

سزار هم رفت

چه روزهای غریبی ست این روزها، هیچ چیز نمی فهمم... خیلی دلم میخواد بیام اینجا و بنویسم اما نمیدونم چرا نمیشه؟ چرا ذهنم خالی میشه وقتی میشنم پشت کامپیوتر و میخوام بنویسم، نمیدونم... راستش هیچ وقت در حکمت خدا شک نکردم، هیچ وقت. حتی تلخ ترین اتفاقات زندگیم رو گذاشتم به حساب حکمت خدا، به این حساب که حتما دلیلی داشته این اتفاق... همیشه هم دلیل داشته، میدونم که داشته اما خیلی وقتها، مدتها گذشته تا دلیلش رو فهمیدم. اونوقت بوده که نشستم و به خاطر اون اتفاق بدی که توی زندگیم رخ داده خدا رو شکر کردم. و باز هم خدا رو شکر میکنم برای تمام نعتمهایی که به من داده و نداده، برای همه چیز ... میدونم خیری هست، این رو با تمام وجود احساس میکنم.
دارم سعی میکنم دوباره اینجا بنویسم، دلم تنگ شده خیلی ، برای خنده ها و گریه های اینجا، برای حرفهایی که هیچ وقت توی دنیای واقعی زده نمیشن، برای دوستانی که صادقانه و بی ریا به هم عشق میورزند و برای هم دعا میکنند... چقدر خوشحالم که توی این خراب آباد یه همچین دنیایی هم هست، دنیایی که آدمهاش همدیگر رو دوست دارند برای دوست داشتن و نه برای چیز دیگری.

اولین عید سزار بود امروز... و فردا اولین شب جمعه ای هست که سزار در آرامش است، آرامش ابدی... وعده ما فردا، پنجشنبه در سرزمین آبهای همیشه آبی ... دست خالی نیایید لطفا... کمترین تحفه میتونه خوندن چند خط قران هدیه به روح دانی باشه.

Thursday, December 08, 2005

ادامه دارد...

چه روزهای سرد و کوتاهیه این روزها... ازهمه دوستان معذرت میخوام ولی چند وقتیه که خیلی گرفتار شدم، امتحانات میان ترم و کارهای عقب افتاده که هر روز تعدادشون بیشتر میشه، اتفاقات عجیب و غریبی که ... همه و همه دست به دست هم دادند تا نتونم چند وقتی آپ کنم. احتمالا این روند تا چند هفته آینده ادامه خواهد داشت.....

هنوز هم وبلاگ پیشگو بدون اینکه آپ کنه پینگ میشه، نمی دونم دلیلش چیه واقعا، اما اگر آپ کنم میام وهمتون رو خبر میکنم. خیلی خیلی هم ممنونم از همه اونهایی که لطف داشتن و توی این مدت پیشگو رو فراموش نکردند.

در پناه خدا شاد باشید وسلامت.