روزنامه ها به جای زندگی ، از فقر و جنگ و مرگ خبر میدهند...
ولی ما کنار هم
رویاهامان را بهم می دوزیم
تا بر تن باد و باران و ترانه
پیراهنی از جنس زندگی بپوشیم.
چه روز خسته کننده ای بود، 2 بار از این طرف شهر بری اون طرف شهر و برگردی، خیلیه ها...
تازه بعدش هم یه راست بری بشینی سر کلاس برنامه سازی C دیگه میشه نور علی نور.
تازه یه نفر که تا حالا زیاد باهات دمخور نبوده میاد و سر کلاس بهت سلام میکنه، تعجب میکنی! شب که میای خونه میبینی همون نفر! تو اورکات تو رو به لیست دوستاش add کرده.
تازه یه نفر وقتی خوابت برده بهت 3 بار زنگ میزنه ولی بجای شماره اش مینویسه no number،
تازه یه نفر با پیش شماره 914 بهت sms میده و به انگلیسی احوالت رو میپرسه! وقتی میگی شما؟ میگه من ... ، تلفنتون رو از تو یه سی دی پیدا کردم!
تازه شب تا صبح خوابای عجیب و غریب میبینی!
تازه وقتی میری تو پروفایل همون نفر تو اورکات می بینی که بله! ایشون هم وبلاگ نویس تشریف دارند!
تازه دوستت رو می بینی که تو رو خونه شون سر کار میذاره ، به مامانش میگی کجاست؟ میگه دانشگاه! ولی من که میدونم الان رفته دنبال دوست دخترش! تا برسوندش خونه شون...
تازه... بسه دیگه. خودم هم خسته شدم... خوابم میاد ولی دلم میخواد با نوشتن این چرت و پرتها یه کم آروم شم. امروز بی اختیار سر کلاس دستم میلرزید طوری که نمیتونستم چیزی بنویسم.
در مورد اون
قرار ملاقات مشکوک، خیلی ها تو مسنجر پرسیدند و فهمیدند که چی شد، ولی خب مینویسم برای ثبت در خاطراتم. همون شب به اون شخصی که اون خانمه میگفت از طرف اون پیغام داره زنگ زدم ولی اون اظهار بی اطلاعی کرد و گفت من برای شما پیامی نداشتم! خیلی کنجکاو شدم بدونم قضیه چیه! واسه همین تصمیم گرفتم صبح با اینکه میدونستم یه کاسه ای زیر نیم کاسه هست برم هتل. ولی خب... گویا مصلحت بر این بود که من خواب بمونم و سر ساعت 10:32 صبح از خواب بیدار بشم. حتما صلاحی بوده... بهر حال هر کی بوده حتما دوباره زنگ میزنه...
اون مطلبی که اول پست قبلی نوشتم در مورد زن... بی منظور بود، فقط برای مزاح... وگرنه همه میدوند که زیباترین موجودات روی زمین زنها هستند (اینم به تلافی اون مطلب!) تازه اگر قراره کسی بازخواست بشه اون یه نفر پیشگو نیست بلکه شیما خانومه :دی
معرفی وبلاگ : وبلاگ
دنیای وبلاگ جایی برای اونهایی که میخوان راههای وبلاگ نویسی حرفه ای رو یاد بگیرند. خیلی از مطلب آخریش استفاده کردم.