Friday, August 26, 2005

دو تا آدم دوست داشتنی

تو کیستی ای بینوا؟
بی دفاع در برابر کنجکاوی من.
تو کیستی؟
از چه میخندی؟
به چه کسی عشق میورزی؟
آیا به ماه بدر خیره می شدی؟
آیا کسی برایت می گریست؟

من دیروز فهمیدم که یکی از فامیلهای نزدیکمون، خانمش بچه دار نمیشه :( خیلی ناراحت شدم... براشون دعا کنید، خیلی آدمهای دوست داشتنی هستن و 2 ساله که ازدواج کردن. اگر هم کسی احیاناً دکتر فوق تخصصی برای این مشکل سراغ داره لطفاً آدرس و شماره تلفنش رو برام بذاره اینجا... اگه مشهد یا تهران باشه بهتره.
راستی! یه سی دی آموزشی دارم طراحی میکنم که آخراشه دیگه... خیلی باحال شده (مگه خودم ازش تعریف کنم فقط). کلی حال میکنم وقتی نگاش میکنم، فقط خدا کنه موقع تسویه حساب خسیس بازی در نیارن!
راستش، از اونجایی که من به فناوری اطلاعات خیلی علاقمند هستم تصمیم گرفتم اینجا علاوه بر بیان خاطرات و اتفاقاتی که برام رخ میده، خبرهای جدید و نکته های مربوط به فناوری اطلاعات رو هم بذارم. حداقل اینطوری اگه نوشته هام خوشایندتون نباشه، خبر های دنیای فناوری اطلاعات میتونه براتون مفید باشه :)

پیوست 1 : تا حالا شده خواسته باشید ببینید چه سایتها یا وبلاگهایی به وبلاگ شما لینک دادن؟ حتماً. بعضی ازسایتها مثل این سایت این کار رو انجام میدن اما بایستی یه سری کد رو توی قالب وبلاگتون کپی کنید. یه راه بی دردسر دیگه هم هست. کافیه برید تو سایت یاهو و در قسمت search box با استفاده از کلمه کلیدی link به دنبال لینکهایی بگردید که به وبلاگ شما ارجاع داده شده اند. صورت کلی استفاده از این کلمه کلید بصورت زیر هست:
link:your weblog url
که اگه بخوام یه مثال هم براش بزنم، میتونم آدرس وبلاگ خودم رو بذارم، جمله زیر در موتور جستجوی یاهو به دنبال کلیه لینکهایی میگرده که به وبلاگ من داده شدن:
link: http://diviner.blogspot.com/
نمی دونم چرا این شیوه در موتور جستجوی گوگل کار نمیکنه، مطمئناً گوگل هم باید یه همچین امکانی داشته باشه، اگه کسی میدونست لطفاً به من هم بگه، دوست دارم بدونم.

پیوست 2 : یک مسنجر (messenger) جدید هم به دنیای اینترنت قدم گذاشت. گوگل نسخه بتای مسنجرش رو با نام Google Talk برای دانلود روی وب سایتش گذاشته، حجمی هم نداده و خیلی سریع دانلود میشه. فکر میکنم مسنجر جالب و پرکاربردی باشه، حتماً امتحانش کنید. تا حالا که تمام سرویسها و خدمات گوگل حرف نداشتن، اورکات که یادتونه چه غوغایی کرد زمان خودش، بعد از اون هم gamil که در بین سایتهای ارائه دهنده email رایگان بی نظیره... فکر میکنم برای استفاده این مسنجر جدید باید در gmail یک account داشته باشید. اونهایی که ندارن میتونن به آدرس pars.diviner@gmail.com یک پیام با عنوان invite ارسال کنند تا من دعوتشون کنم به gmail ، من فکر کنم یه 45 تا دعوتنامه برام باقی مونده باشه.این مسنجر رو میتونید از اینجا دانلودش کنید.

Thursday, August 25, 2005

دروغ

چه روزگار تلخ و سياهي
نان، نيروي شگفت رسالت را
مغلوب کرده بود
پيغمبران، گرسنه و مفلوک
از وعده گاههاي الهي گريختند
و بره هاي گمشده عيسي
ديگر صداي هي هي چوپاني را
در بهت دشتها نشنيدند
در ديدگان آينه ها گويي
حرکات و رنگها و تصاوير
وارونه منعکس مي گشت
و بر فراز سر دلقکان پست
و چهره وقيح فواحش
يک هاله مقدس نوراني
مانند چتر مشتعلي مي سوخت
...
آه اي صداي زنداني
آيا شکوه ياس تو هرگز
از هيچ سوي اين شب منفور
نقبي به سوي نور نخواهد زد؟
آه، اي صداي زنداني
اي آخرين صداي صداها


شده تا حالا چشم تو چشم یکی دروغ بگید و بدونید که طرفتون میدونه دارید دروغ میگید، اما شما مجبور باشید همچنان ادامه بدید؟
نمی دونم چرا چند وقته هر آرزویی میکنم فوراً برآورده میشه؟ توی این دو روزی که گذشت، 2 تا از آرزوهام به فاصله زمانی 24 ساعت برآورده شدند :)

Tuesday, August 23, 2005

شاید دات کام!

مثله اینکه همه دارن دات کامی میشن، من هم با این اوصاف و از اونجایی که وبلاگم خیلی دیر باز میشه به گفته بعضی از دوستان، تصمیم گرفتم در اولین فرصت!!! حتماً من هم داتی بشم حالا یا com یا ir فرقی نمیکنه. شاید هم ws نمیدونم. اگه کسی از این کدهای آماده وبلاگ داره لطفا برام پیام بذاره، ترجیحاً کدهای PHP باشه.
مثله اینکه هنوز بلاگ رولینگ بعضی جاها فیلتره! من یه جایی رو پیدا کردم ولی هنوز وقت نشده درست امتحانش کنم. اگه خوب بود و فیلتر نشد تا اون موقع حتماً لینک میدم ازش استفاده کنید. امکاناتش که خیلی بهتر از بلاگ رولینگ به نظر میرسه فقط نمیدونم چطور کار میکنه!

پیوست 1 : یه سری تغییرات کوچولو تو ساختار وبلاگم دادم تا سریعتر باز بشه، اگه سرعت لود شدن صفحه تغییر کرده لطفا بهم بگید.

Sunday, August 21, 2005

یک دریچه برای رفتن

یک دریچه برای رفتن
یک دریچه برای دیدن
یک دریچه برای پرواز
پر زدن رفتن و پریدن
از همه دره های تردید
یک دریچه به سوی خورشید
یک نفس بال و پر کشیدن
یک افق به روی خورشید
از همه عالم و همه کس
یک دریچه برای من بست(2)
یک دریچه برای رفتن
در هوای تو پر کشیدن
از سرانجام قصه من
تا سرآغاز تو رسیدن
یک دریچه برای آغاز
یک بهانه برای آغاز
یک غزل از تو بر لب من
مرهم زخمه بر تن من
از همه عالم و همه کس
یک دریچه برای من بست(2)
خسته از این همه شکایت
این همه قصه و روایت
تشنه ام تشنه ی نهایت
یک دریچه میخوام به هجرت
یک دریچه میخوام به هجرت
تا سر قله زیارت
جاده ای تا حضور حضرت
رو به آینه و حقیقت
از همه عالم و همه کس
یک دریچه برای من بست(2)

این روزها خیلی گرفتارم، یه جورایی برای خوابیدن هم وقت کم میارم، اگه بدونید چقدر دلم میخواد یه 24 ساعت بدون فکر کردن به هیچ چیز تنها باشم و احتمالا! یه 18 ساعتیش رو بخوابم... همین جا از همه اون کسانی که یه قولهایی بهشون داده بودم و هنوز نتونستم بهشون عمل کنم معذرت میخوام، همیشه سعی کردم آدم خوش قولی باشم اما چند وقته هر کار میکنم نمیتونم کارام رو به موقع انجام بدم، یه جواریی همه کارا داره به هم گره میخوره. میترسم خودم هم لا به لای این گره ها آخرش گیر کنم. شعر بالا رو هم نمیدونم متنش درسته یا نه، توی وبلاگ دختر ایرونی دیدمش خوشم اومد گذاشتمش اینجا... البته با اجازه چند جاشو سانسور کردم، موندم این دخترها بعضی هاشون چرا اینجورین؟! اگه بعداً متن اصلی شعر رو توی وبلاگش دیدید تعجب نکنید!

پیوست 1 : پایین صفحه یه قسمت اخبار گذاشتم، اگه کسی دید گذاشتن این بخش باعث میشه که صفحه دیر باز بشه لطفاً بهم بگه تا برش دارم از اینجا.

Saturday, August 20, 2005

راز آخرین شعله

سلام! ای غرابت تنهایی
اتاق را به تو تسلیم میکنم
چرا که ابرهای تیره، همیشه
پیغمبران آیه های تازه تطهیرند،
و در شهادت یک شمع
راز منوری است، که آن را
آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خوب می داند.


دیروز تولد حضرت علی بود و روز مرد (نگفتم پدر چون من پدر نیستم اونوقت نمیشد اعتراض کنم!) خیلی برام جالب بود که کسانی که انتظار نداشتم اصلاً ازشون تلفنی یا با sms بهم تبریک گفتن این روز رو اما اونایی که منتظرشون بودم ... اینه دیگه رسم روزگار!؟ باز خوبیش اینه که میگذره :)
با حرف اروند کوچولوی! ناز موافقم، این روزا sms شده بلای جون اونایی که نیاز به توجه ما دارن، یه کم به فکر بقیه هم باشیم، آخه زندگی بدون بقیه چه مزه ای داره؟!
یه روز یه دوستی ازم پرسید "چرا خدا بین انگشتهای دست ما آدما فاصله گذاشته؟" بهش گفتم خب نمی دونم، حتماً واسه این که بتونیم کارامون رو راحتتر انجام بدیم و... میدونید چی جواب داد؟ گفت : "نه! خدا بین انگشتهای دست ما آدمها فاصله ای گذاشته تا ما اونو با انگشتهای یه دست دیگه، یه دستی که حرمت این دست رو نگه داره، پر کنیم"

پیوست 1 : میگم کسی میدونه چطور میشه قالب پنچره کامنتهای blogspot رو تغییر داد؟ لطفاً اگه میدونید و روشی یاد دارید بهم بگید که خیلی برام مهمه... امروز تازه فهمیدم اگه متن فارسی و انگلیسی رو با هم بنویسید تو کامنتها، نوشته بهم میریزه!

Thursday, August 18, 2005

برده محیط نباشیم

تا حالا شده احساس کنید توی یه موقعیت بحرانی هستید و هیچ کاری هم ازتون برنمیاد و شرایط بوجود اومده شما رو دارن با خودشون میبرن جلو؟ شده تا حالا تمام سعی خودتون رو بکنید که در مقابل شرایط بایستید نه اینکه تسلیم بشید یا از اونها فرار کنید؟ حتماً ! اغلب ما آدمها یه چنین شرایطی رو درک کردیم، اما با درجه های مختلفی از دشواری و سختی...

خیلی ها وقتی یه مشکلی براشون پیش میاد فکر میکنند که آره دیگه همه چی تموم شده، دنیا به آخر رسیده و کاری از دست اونها برنمیاد! فکر میکنند تنها راهی که میتونه بهشون آرامش بده اینه که تسلیم شرایط بوجود اومده بشند و با اون کنار بیان. اما این راهش نیست، این به معنی بردگیه! اونها در واقع با چنین طرز فکری خودشون رو برده محیط میکنند، خواسته یا ناخواسته. اما مطلبی که خیلی مهمتره اینه که، اونا با سپردن خودشون به دست به قول خودشون تقدیر(!) و در واقع اسیر شرایط و موقعیتهای بوجود اومده شدن، نه تنها به آرامش نمیرسند که بدتر وضعشون دچار بحران میشه. حالا اونها باید منتظر بحرانهای جدیدی باشند که این شرایط برای اونها فراهم میکنه و اونها به ناچار باید به عنوان یک برده تسلیم این شرایط باشند. از دست دادن دوستان، باعث رنجش دیگران شدن، افسردگی و ناامیدی، نداشتن روحیه و ... میتونه ثمره این بردگی شوم باشه. خیلی هامون همینطوری هستیم ولی با درجه های متفاوت.

سعی کنیم برده محیط نباشیم. هر وقت برامون مشکلی پیش اومد قبل از اینکه کسی رو سرزنش کنیم یا زانوی غم بغل بگیریم، بشینیم یه کم فکر کنیم که "چرا این مشکل برای من اتفاق افتاد؟" و حسابی روش فکر کنیم. اگه بتونیم درک کنیم که چرا اون مساله اتفاق افتاده، حل کردنش خیلی آسون میشه، بسیاری از مواقع ما حتی قادر نیستیم صورت مساله مشکل خودمون رو طرح کنیم! یا مثل خیلی ها اصلاً صورت مساله رو اشتباه میفهمیم. اونوقت انتظار داریم که مشکلاتمون حل بشن و وقتی که می بینیم شرایط داره بدتر میشه ناامید میشیم و در اغلب موارد سعی میکنیم تسلیم شرایط بشیم و بذاریم که اون ما رو به هر جا که میخواد ببره...

توی پست قبلم یه داستان کوتاه رو نقل کردم که نتیجه گیریش رو امروز مینویسم به نقل از کتاب کلمات شفابخش: "این ناتوانی در یافتن و جستجو کردن در مکان مناسب، یکی از مشکلات اغلب ما در زندگی است. قصد ونیت خیر داریم، اما انگاره های کهنه و مخرب را پی میگیریم زیرا روشنایی را در جای دیگری جستجو میکنیم. هرگز فرضیه هایی را که داریم و گمان میکنیم که ما را به سمت خوشبختی سوق میدهند وارسی نمی کنیم..."

شاد باشید و دوستانتون رو شاد کنید حتی اگه شده با یه تماس تلفنی یا یه sms کوچولو...

Wednesday, August 17, 2005

روشنایی

پیرمردی در حالی که از زیر نور چراغ خیابان می گذشت، یکی از همسایگانش را دید که روی زمین زانو زده بود و چیزی را جستجو میکرد.
پیرمرد پرسید : "چه میکنی دوست من؟"
همسایه جواب داد : "دنبال کلیدهایم میگردم."
پیرمرد گفت : "آه! بگذار کمکت کنم تا آنها را پیدا کنی. کلیدهایت را کجا گم کرده ای؟"
همسایه جواب داد : "آنجا نزدیک خانه ام."
پیرمرد پرسید : "پس چرا اینجا به دنبال آنها می گردی؟"
همسایه گفت : "برای اینکه اینجا نور و روشنایی هست."

به نظر شما این داستان کوتاه چه پیامی میتونه داشته باشه؟ فکر نکنید یه وقت طنز و لطیفه است! نه اتفاقاً زیادی جدیه. یه کم فکر کنید، خیلی از ما آدمها این روزها درگیر یه همچین ماجرایی هستیم بدون اینکه خودمون خبر داشته باشیم... جوابش رو توی پست بعدیم میذارم اینجا ولی تا اونوقت یه کم (نه زیاد، فقط 2 دقیقه!) بشینید فکر کنید چرا باید اون همسایه این رفتار عجیب رو داشته باشه؟

پیوست 1 : توی پست قبلیم، اروند کوچولوی! ناز برام یه مطلب نوشته بود که یه جورایی بود، پیشنهاد میکنم آدم بزرگایی که میان اینجا حتماً اونو از اینجا بخونن. اگر حوصله کردید و خوندید میتونید جواب من به اروند عزیز رو در اینجا بخونید.
پیوست 2 : قابل توجه اون دسته از دوستانی که به بازیهای کامپیوتری علاقه وافر! دارند. این سایت بازیکده عجب سایت توپیه واسه بازی خورها، البته فکر میکنم اینطور باشه ها ! آخه خودم که زیاد اهل بازی و این حرفها نیستم اما از ظاهر و سبک کار وب سایتش خیلی خوشم اومد.
پیوست 3 : من الان دقیقاً شد 24 ساعت که نخوابیدم! ولی جالبه که اصلاً خوابم نمیاد، راستش اومدم اینجا و این کامنت اروند رو خوندم خواب از سرم پرید :دی فکر نکنم دیگه بشه خوابید...
پیوست 4 : نگین عزیز هم گویا از امروز برای پرتو درمانی میره بیمارستان، یادتون باشه توی این دنیای مجازی هم ما آدمها نسبت به هم مسئولیتهایی داریم که یکی از اونها کمک به هم تو سختیها و گرفتاریهاست. و در این مورد کمک ما میتونه دعایی باشه که برای سلامتی اون عزیز میکنیم.
پیوست 5 : شنیدم میشه روزی یه بار رای داد :دی پس لطفا فراموش نکنید، لینک بالای صفحه هست فقط کافیه روش کلیک کنید و رای بدید! من به امتیاز 1 هم قانعم، حتی میتونید امتیاز صفر بهم بدید! مهم اینه که رای بدید و مشارکت داشته باشید! (چی شد!!!)

Monday, August 15, 2005

آدم های خاکستری

چقدر بده که آدم حساس باشه، چقدر بده که نتونی نسبت به یک مساله بی تفاوت باشی، چقدر بده که نتونی بی خیال باشی! بعضی وقتها آرزو میکنم ای کاش آدمی بودم که میتونستم از کنار مسائل به راحتی بگذرم و نسبت به مسائلی که برای اطرافیانم اتفاق می افته بی تفاوت باشم... اما نه! چنین آرزویی از ته دلم نیست، اینو خودم هم میدونم. میدونم که یه آدم بی تفاوت، آدمی که مشکلات اطرافیانش براش اهمیت ندارن، آدمی که خیلی راحت میتونه از کنار مسائل رد شه بدون اینکه بهشون فکر کنه، آدم نیست، در واقع یه تخته سنگ بیشتر نیست، اونم یه تخته سنگ متحرک! شاید ظاهراً آدم باشه ولی یه آدم خاکستریه...

سانی جون! علی رغم پیش بینی های هوا شناسی، دیشب اینجا هوا بدجوری گرفته و بارونی بود! اینو خطاب به تو گفتم چون تو میدونی منظورم چیه. اینقدر هوا گرفته بود و ابری که من از ترس رفتم حموم و شیر آب رو باز کردم تا صدای شرشر آب صدای بارون رو تو خودش خفه کنه!
خدایا! ای خدای مهربون! کمکم کن، کمکش کن... توی شب آرزوها خیلی آرزو کردم اونقدر که دیگه خودم هم آخرش خجالت کشیدم. یادته آخرش گفتم خدایا سه تا از آرزوهام خیلی برام مهم هستن؟ یادته گفتم اگه بقیه رو اجابت نمیکی حداقل هوای این سه تا رو داشته باش؟ فکر میکنم یکی از اون سه تا آرزوم برآورده شده، که از این بابت خیلی خیلی ازت ممنونم خدای مهربون. اما، اما این آرزوی دومی هم خیلی خیلی مهمه، کمکش کن، راه درست رو بهش نشون بده.
خدایا با تمام بدیهام، همیشه و در همه حال هوای من رو داشتی، یه کم بی خیال من شو، اون الان بیشتر از من نیاز به حمایت تو داره خدای مهربون من. کمکش کن... دوستای خوبم، تو رو خدا برای من و برای دوستم دعا کنید، دعا کنید این دوران پر از استرس و نگرانی زودتر تموم شه و آخر قصه، مثله خیلی از قصه های دنیای واقعی به خیر و خوشی تموم شه. تو رو خدا فراموش نکنید...

پیوست 1 : حرف از قصه شد، یادم افتاد چند روز پیش یه نفر لینک دانلود هری پاتر و شاهزاده نیمه اصیل رو واسم فرستاده بود، این لینک دانلود داستان کاملش هست برای کسانی که به داستانهای هری پاتر علاقمند هستن : Harry Potter and the Half-Blood Prince-2005-Full Release که امیدوارم بتونید دانلودش کنید و بخونیدش و بعدش به من هم بگید چه جور داستانی بود.
پیوست 2 : راستش چند روز پیش من هم به عنوان یک عضو از این ملت همیشه در صحنه! و در راستای حمایت از سیاستهای دولت خدمتگزار جناب آقای احمدی نژاد و حفظ ارزشهای اسلامی! اقدام به تفکیک تماسهای دختران و پسران در گوشی تلفنم کردم، گروه دختران و گروه پسران! علاوه بر این، آهنگ زنگ هر گروه هم متمایز از دیگری انتخاب شد، یه آهنگ ملایم و دخترونه واسه گروه دختران و یه آهنگ تند و تیز برای گروه پسران!
پیوست 3 : از همه دوستانی که توی پست قبلی کلی خجالتم دادن ممنون و سپاسگذارم، کلی دیروز چاق شدم :دی نازمهر، عروسک سنگ صبور، نرگس، هانیه ، مازیار و ... و کسانی که از یه طریق دیگه اظهار لطف کردن!، از همتون ممنونم. راستی هانیه عزیز، چرا آدرست رو نذاشتی؟ چطوری بهت سر بزنم؟
پیوست 4 : برای رای دادن نیازی نیست حتماً عضو بشید، میتونید از این لینک رای بدید. دیروز 150 نفر از وبلاگم بازدید کردند اما فقط 11 نفر بهم رای دادن، نمیگم برید رای بدید با یه امتیاز بالا ولی میشه حداقل پایین ترین امتیاز رو بهم بدید که، نه؟

Sunday, August 14, 2005

من اشتباه کردم...

توی پست بخیر گذشت ... چند روز پیش مطلبی گذاشته بودم اینجا در مورد یک عکس عجیب و غریب (Strange Picture)، که عروسک سنگ صبور عزیز لطف کردن و موضوع رو مشخص کردند و توضیحی هم دادن که لازم دونستم اینجا بذارم تا بقیه هم بخونن... در ضمن من خودم به هیچ عنوان اعتقادی به اینکه قرآن مسبب اون مساله بوده ندارم و نداشتم و فقط چیزی رو که شنیده بودم نقل کردم که فکر میکنم اشتباه کردم و هر چی رو که شنیدم و دیدم نباید فوری بذارم اینجا، این خودش باعث شایعه سازی میشه... بهر حال از عروسک سنگ صبور خیلی خیلی ممنونم. اینم جواب عروسک سنگ صبور عزیز:

وااااااای خدااااااا
چرا ما مسلمونا اینقدر احمقیم و می خواییم همه چی رو به مذهب خودمون نسبت بدیم آخه...
چیزی که نمی دونید رو شایعه نکنید زشته به همون قرآن....
بابا اینجوری می شه که ما مسلمونا اینجاییم و بقیه....
اینجوری می شه که ما هنوز توی خرافاتیم و عین دوره قرون وسطی توی افکار عصر هجری و یادمون می ره محمد چقدر تلاش کرد که مسلمونها به غیر مسلمونا از علم پیشی بگیرن اما متاسفانه بعد از اون ما هنوز درجا می زنیم و دریغ از یه پیشرفت بین مسلمونا و اونوقت غیر مسلمونا از دانش ما استفاده می کنن...
جهت اطلاع اگه یاتون باشه یه نمایشگاهی توی فرهنگسرای نیاوران تهران به نام نمایشگاه مومی برگزار شد که از آدم های معروف و یا عجیب الخلقه بود این عکس مربوط به یکی از اون موجوداته که مجسمه مومیش یاخته شده نه به قرآن بدبخت توهین کرده و نه چیزه دیگه اگر بخواین عکس های دیگه ای از اینجور آدمها تو فرهنگسرای نیاوران موجوده مثلا آدمی که دو تا سر روی هم داست یا دو تا دماغ و یا چهار چشم یا یکیشون یه چشم داشت..بلند یا خیلی کوتاه ...
تو رو خدا شایعه نسازید و هرچیزی و به قرآن نبندین

و باز هم از همه دوستان بخاطر اینکه حرف بی پایه و اساسی رو بدون تامل و فکر اینجا گذاشتم معذرت میخوام، اینو بذارید رو حساب تازه کاری من، و امیدوارم هر جای دیگه هم که اشتباهی از من سر زد حتماً بهم گوشزد کنید... در پناه خداوند مهربون شاد باشید و پاینده.

پیوست 1 : پرنس توی پست آخرش مطلب جالب و خنده داری گذاشته که پیشنهاد میکنم حتماً بخونیدش چون از دستش میدید. آخ که چقدر این دخترا همه جا مظلوم واقع میشن...!
پیوست 2 : اگه خواستید میتونید پروفایل من رو در اینجا ببینید، من تازه عضو شدم و هنوز وقت نکردم ببینم چه امکاناتی داره این Friend Circles اما یه چیزیه شبیه کلوب (cloob) هست اگه دلتون خواست میتونید بدون دعوتنامه هم عضو بشید.
پیوست 3 : دیجیتال کیوان یه مسابقه برای انتخاب برترین وبلاگهای فارسی برگزار کرده، خیلی جالبه به شرط اینکه عادلانه و بصورت سیستماتیک رای گیری انجام بشه، میتونید از اینجا در این مسابقه ثبت نام کنید.

Saturday, August 13, 2005

یک خبر در مورد MS

یه کوچولو بگم و برم : یه خبر در مورد MS شنیدم که خیلی امیدوار کننده بود، بیشترین بودجه تحقیقاتی جهان به یک عده از پژوهشگران اروپایی وآمریکایی اختصاص داده شده که صرف تحقیقات و مطالعه و بررسی راههای درمان بیماری MS کنند و اونها موظف شده اند نتایج این تحقیقات رو تا اواسط سال 2006 اعلام کنند. همچنین عنوان شده چنانچه نیاز به بودجه بیشتری داشته باشند این امکان وجود داره که مقدار اون رو 2 برابر کنند.
امیدوارم بتونن با این اتحاد و همکاری که متخصصان و پژوهشگران اروپایی و آمریکایی با هم آغاز کرده اند به دستاوردهای جدیدی در درمان این بیماری دست پیدا کنند.
شاد باشید و پاینده، و یادتون نره که برای همه دوستانتون دعا کنید...

Friday, August 12, 2005

شب آرزوها

دیشب، شب آرزوها یا لیلةالرغایب بود. نمیدونم چند نفر میدونستن این موضوع رو، خود من دیروز عصر توی برنامه کوله پشتی که از تلویزیون پخش میشد در موردش شنیدم. شبی که خدا توی اون شب آرزوهای بندگانش رو برآورده میکنه...جای همه دوستان خالی، دیشب رفتم حرم امام رضا (ع) ... اینقدر شلوغ بود که نمیشد توی صحن ها راه رفت. به یاد همه دوستان بودم... یکی از آرزوهام و در واقع اولین آرزوم این بود که همه دوستام چه تو دنیای واقعی و چه تو دنیای مجازی که یه جواریی بیماری دارن و از نعمت سلامتی محرومند هر چه زودتر خوب بشن و بتونن مثل روز اول به زندگی عادیشون ادامه بدن.
خدایا... سلامتی بزرگترین نعمتی هست که تو به ما دادی و ما تا وقتی اونو از دست ندیم قدرش رو نمیدونیم، این نعمتت رو هرگز از ما نگیر... اگر یه روزی بهر دلیلی قرار شد این نعمت از ما گرفته بشه، قبلش قدرت و توانایی تحمل اونو بهمون عطا کن، ای خدای مهربون... کمک کن تا به این واقعیت ایمان بیاریم که هیچ کارت بی حکمت نیست.

حال من هم خوب خوب شده، فعلا به کلی علائم بیماری ناپدید شده و شکر خدا هیچ مساله ای ندارم. دیشب تو حرم بود که تازه فهمیدم چه حکمتی تو این بیماری من بوده... وقتی فهمیدم، خیلی خیلی خوشحال شدم و از خدا بخاطرش تشکر کردم. شاد باشید و لبخند بزنید اما این شادی باعث نشه که از دوستان و اطرافیانتون که الان دارن رنج میکشن و با بیماریهای مختلف دست و پنجه نرم میکنن غافل بشید، به یادشون باشید، بهشون سر بزنید و براشون دعا کنید.

پیوست 1 : راستی، شما چقدر از خواص میوه آناناس اطلاع دارید؟ من که دیده و شنیده بودم برای کسانی که تازه تحت عمل جراحی قرار گرفتن کمپوت آناناس میبرن. و تو این چند روز خودم با چشم خودم خواص اون رو دیدم! این میوه برای ترمیم بافتهای آسیب دیده داخلی و زخمهای داخلی بدن و همچنین محل جراحی فوق العاده مفیده. روی من که واقعاً اثر سریع و خارق العاده ای داشت...آناناس خواص ضد سرطان دارد.

پیوست 2 : ما بدهكاريم / به كساني كه صميمانه ز ما پرسيدند / معذرت مى خواهم، چندم مرداد است؟! / و نگفتيم / چونكه مرداد/ گور عشق گل خونرنگ دل ما بود .

به یاد حسین پناهی عزیز، روحش شاد...


من زندگي را دوست دارم / ولي اززندگي دوباره مي ترسم / دين را دوست دارم / ولي از كشيشها مي ترسم / قانون را دوست دارم / ولي از پاسبانها مي ترسم عشق را دوست دارم / ولي از زنها مي ترسم / من مي ترسم , پس هستم / اينچنين مي گذرد روز و روزگار من / من روز را دوست دارم / ولي از روزگار مي ترسم ...

ورسالت من اين خواهد بود / تا دو استكان چاي داغ را / از ميان دويست جنگ خونين / به سلامت بگذرانم / تا در شبي باراني آنها را با خداي خويش / چشم در چشم هم نوش كنيم .

Thursday, August 11, 2005

بخیر گذشت...

بالاخره دیروز تونستم برم پیش دکتر، اما چه دکتری!!! یکی باید میومد خودش رو معاینه میکرد! بیچاره نمیتونست راه بره و مجبور بود موقع راه رفتن دستش رو به دیوار بگیره... اول که اومد از اتاقش بیرون و گفت کسی رو ویزیت نمیکنه چون حالش خوب نیست! ولی با کلی التماس و خواهش قبول کرد منو که به قول خودم وضعیتم اورژانسی بود معاینه کنه. خوشبختانه همونطور که دکترهای اورژانس گفته بودند مساله خاصی نبود و مشکلم با یه سری قرص ویتامین K و کوتریموکسازول و یه دو تا پماد برطرف میشه... تنها مساله که هست سختی استفاده از اون پماد هاست! که دیگه باید تحمل کرد. به قولی : از ماست که بر ماست...

 پیوست 1 : کسی میدونه این عکس چه موجودی هست؟ یکی میگفت : این عکس
یه دختره هلندی یا سوئیسیه که بعد از توهین به قرآن آتیش گرفته و به این روز در اومده!
اما من این عکس رو یه جای دیگه هم دیدم ، اونجا چند تا از این موجودات بودند و مردم در حال تماشای اونها بودند. بهر حال ببینیدش و اگه از نوشته هاش چیزی سر در آودید به من هم بگید.

Wednesday, August 10, 2005

نعمت سلامتی

دیروز با کلی مشقت و توی اون هوای گرم رفتم مطب اون دکتر متخصص اما متاسفانه مطب تعطیل بود و مجبور شدم دست از پا درازتر برگردم خونه و کلی هم خودم رو سرزنش کنم که چرا قبل از رفتن تلفن نزدم ببینم دکتر چه روزهایی ویزیت داره...
داشتم فکر میکردم که چقدر نعمت سلامتی خوبه ولی متاسفانه ما آدمها تا وقتی یه چیزی رو از دست ندیم قدرش رو نمیدونیم. اون شب که رفته بودم اورژانس صحنه هایی دیدم که واقعاً متاثر کننده بودند، مشکل من در برابر اونها چیز خیلی کوچیکی بود و اصلاً به حساب نمی اومد ولی همین مشکل کوچیک کلی منو درگیر کرده بود و افکارم رو بهم ریخته بود. اون شب به این نتیجه رسیدم که باید برای هر بار نفس کشیدن خدا رو شکر کرد.
خدایا، ای خدای مهربون... من که حالم خوبه، ولی الان یه عده خیلی زیادی روی تختهای بیمارستان دارن درد میکشن... خدایا کمکشون کن، اگر هم فعلاً نباید خوب بشن حداقل بهشون نیرویی بده که بتونن درد و رنج مریضی شون رو تحمل کنن.

پیوست 1 : الان یه چیز خیلی جالب تو google کشف کردم که کلی حال کردم. یه شیوه جستجو که خیلی زیاد به کار میاد. اول این لینک رو ببینید. اگر میخواین یه متن خاص رو فقط در محتویات یک سایت بخصوص جستجو کنید کافیه از روش زیر استفاده کنید و در search box سایت google اینطور تایپ کنید:

site:diviner.blogspot.com پیشگو


که بجای آدرس من ، آدرس سایت مورد نظرتون و بجای کلمه پیشگو، عبارتی که میخواین جستجو کنید رو بنویسید.
پیوست 2 : وای خدای من! من همین الان متوجه شدم... فردا هفتمین روز درگذشت عزیز فروغ هست. حتماً بهش سر بزنید. خدایا، ای خدای مهربون... روحش رو قرین رحمت بی منتهای خودت بفرما...
با اجازه بچه های وبلاگ جمع نوشت لوگویی رو که برای ابراز همدردی با فروغ طراحی کردن میذارم اینجا، خودم اصلا الان نمیتونم بشینم لوگو طراحی کنم، حالم اصلاً خوب نیست.


ابراز همدردی با فروغ

Tuesday, August 09, 2005

اورژانس

اورژانس و پیشگو
دیروز بعد از ظهر برام یه مشکلی پیش اومد که خیلی منو ترسوند، به قدری که تا یک ساعت تمام بدنم میلرزید! سریع خودمو رسوندم به یه بیمارستان نزدیک خونمون که اورژانس داشت. بعد از یه ربع ساعت که منو اونجا معطل کردن گفتن ما نمیتونیم کاری انجام بدیم و باید برید یه بیمارستان تخصصی! من هم سریع خودمو رسوندم به بیمارستانی که گفته بودن... ساعت 8 شب شده بود و من بدون اینکه به مامان و بابا چیزی گفته باشم رفته بودم اورژانس که بستری شم، فقط به یکی از دوستان صمیمیم زنگ زدم و اومد پیشم. اولش فکر کردم وبا گرفتم!!! خیلی ترسیده بودم اما بعد که خانم دکتره معاینه کرد و براش توضیح دادم گفت مشکلی خیلی حادی نیست و فقط خونریزیه، خلاصه که تا ساعت 10 تو اورژانس بیمارستان بودم و بعد از اینکه فشار خونم رو اندازه گرفتن و دیدن خیلی خون ازم نرفته اجازه دادن برم. ولی گفتن فردا یعنی امروز حتماً برم پیش یه متخصص.
هنوز به مامان و بابا نگفتم، اول میرم پیش یه متخصص ببینم چی میگه، بعداً بهشون میگم، نمیخوام بیخودی نگرانشون کنم. تو رو خدا مواظب خودتون باشید... اگه بدونید دیشب تو اورژانس چه صحنه های داخراشی دیدم. قدر سلامتی تون رو بدونید و مراقب خودتون باشید.

پیوست 1 : مارمولک مطلبی داره برای اونهایی که تو blogrolling مشکل دارن و در واقع لینکدونی اونها فیلتر شده، روش جالبی به نظر میرسه اما من که نتونستم ازش نتیجه بگیرم آخه واسه من blogrolling فیلتر نیست!
پیوست 2 : خوشبختانه گویا فیلترینگ blogrolling هم برداشته شده، میخواستم به توتیای عزیز بگم که این لینکهایی که من تو وبلاگم گذاشتم لینک معمولی هستند و ربطی به blogrolling ندارند واسه همین دیده میشدند. بهر حال فعلاً که فیلترینگ برداشته شده ، باید منتظر موند، اما همچنان موج فیلترینگ وبلاگها ادامه داره، حالا تا کی باید این وضع رو تحمل کرد خدا میدونه.

Sunday, August 07, 2005

کوه نوردی

روز جمعه به اتفاق چند تا از دوستان رفته بودیم کوه، جای همه خالی چه کوهی !!!! بیشتر قصد داشتیم بریم یه غاری رو ببینیم که میگن هیچ کس تا حالا آخرش رو ندیده! نزدیک 3 ساعت از کوه بالا رفتیم که چشمتون روز بد نبینه من که اول از همه داشتم بالا میرفتم یهو خشکم زد... ما رسیده بودم سر قله و دیگه باید از اونطرف کوه میرفتیم پایین اما غاری ندیده بودیم. یه نیم ساعت اونجا نشستیم و من هرچی سعی کردم از کسانی که قبلا اونجا اومده بودن از طریق تلفن راهنمایی بگیرم نشد که نشد! خلاصه با نا امیدی داشتیم بر میگشتیم و تقریبا نصف راهی رو که بالا رفته بودیم اومدیم پایین که یهو دیدیم جلو درب غار هستیم!!! ولی چه غاری بود، حالم بهم خورد و کلی به خودم بد و بیراه گفتم که چرا واسه دیدن اینجای کثیف این همه به خودم سختی دادم. تازه نزدیک بود توی غار پرت بشم توی یه چیزی شبیه دره که اصلا انتهاش دیده نمیشد، باز خدا رحم کرد و یکی از دوستام دستم رو گرفت ولی زانوم بد جوری ضربه خورد. در عوض تو راه برگشت کلی خندیدیم به خودمون و این روش کوه نوردی مون. راستی 2 تا خانوم هم با یه بچه شیر خوار اومده بودن، من که با دیدن اون بچه جا خوردم و کم آوردم. اینکه چطوری تونسته بودن تا اونجا بیان بالا برام معمایی شده بود؟؟؟
این روزها خیلی خیلی خیلی خودم رو درگیر کار کردم و اصلا فرصت نت اومدن رو ندارم، طراحی 500 قالب وب سایت رو قبول کردم! و باید بشینم اونها رو طراحی کنم.
شاد باشید وپاینده.