Sunday, July 31, 2005

تأثیر رنگ لباس

چند روز پیش مطلبی خوندم درباره تأثیر رنگ لباس بر روحیه افراد، خیلی برام جالب بود تا حالا اینطور تحلیل روانشناسی در مورد رنگ لباس ندیده بودم. یه بخش این تأثیر مربوط میشه به کسی که لباس رو پوشیده و یه قسمت هم مربوط میشه به کسی که پوشنده لباس رو میبینه. جالبه حتماً بخونید و سعی کنید رنگ لباستون رو با توجه به روحیه خودتون انتخاب کنید نه با توجه تنها به مد. چون دیدم خیلی طولانی میشه و ممکنه حوصله خوندن نداشته باشید کلی خلاصه کردم مطلب رو:

  • رنگ لیمویی : توانایی و پیگیر بودن را در شخص افزایش میدهد.
  • سبز : باعث احساس نزدیکی با طبیعت و القاء احساس آرامش به دیگران میشود.
  • آبی : شما را رویایی میکند و آرامش بخش است.
  • بنفش : خیال پردازتان میکند و باعث میشود قدرت بیشتری در انجام کارها احساس کنید.
  • بنفش تیره : باعث القاء اشتیاق و حس خوش بینی میشود.
  • قرمز : شما را اهل عمل میکند و البته متکبر.
  • نارنجی پر رنگ : باعث میشود به شخصیت خود احترام بگذارید و خودتان را قبول داشته باشید.

  • پیوست1: یاسمن در مورد بیماری وبا تو پست قبلیش نوشته بود، من هم این روزها چیزهای بدی میشنوم، مرزها قرنطینه شدن ولی اینطور که بوش میاد این بیماری به داخل ایران هم وارد شده. خیلی مراقب خودتون باشید خصوصاً اگه کارتون طوری هست که مجبورید بیرون غذا بخورید.
    پیوست2 : نازمهر هم مطلب جالبی در مورد تاریخ تولد و رنگ آدمها گذاشته، از دستش ندید.
    پیوست3 : اگه دوست دارید مطالب کاملی همراه با تصاویر ویندوز جدید مایکروسافت Windows Vista بخونید حتماً به اینجا یه سری بزنید.
    پیوست4 : میگن این نرم افزار جالبیه که میشه از طریق اون تلفن اینترنتی رایگان اونم تو ایران برقرار کرد!!! من که هنوز وقت نکردم امتحانش کنم، اگه تونستید امتحانش کنید و به من هم خبرش رو بدید. اول باید برید تو سایتش و ثبت نام کنید بعد هم نرم افزارش رو دانلود کنید، ولی اگه کار کنه خیلی باحال میشه ها ، مخصوصاً برای من که وقتی با موبایل صحبت میکنم اصلاً حواسم به مدت زمان مکالمه نیست. هنوز چند روز از این ماه نگذشته ولی من 3 ساعت ونیم خروجی موبایلم بوده! هنوز تا پایان این دوره 50 روز دیگه مونده!
    پیوست5 : دیروز تولد Me & You بود. بهت تبریک میگم دوست خوبم، ان شاءالله که صد سال زنده باشی.

    Friday, July 29, 2005

    بدون شرح!

    بدون شرح...


    سانی جون امیدوارم زود زود برگردی با خبرهای خوش. برات دعا میکنم.

    Thursday, July 28, 2005

    دلم میخواد برم کنار دریا


    این روزها خیلی درگیر شدم از نظر کاری! کلی کار دارم که باید انجام بدم اما یه کم تنبلیم میشه. البته اصلاً آدم تنبلی نیستم ها ولی خوب شیطونه دیگه بعضی وقتها میره تو جلد آدمیزاد ( آدمیزاد! نه من). باید بشینم تا شب یه skin کامل وب سایت رو واسه یه مرکز پزشکی طراحی کنم...
    یه کم خسته شدم، دلم یه مسافرت میخواد. هر جا باشه فرقی نمیکنه، فقط باشه. یه حدیثی چند وقت پیش شنیدم ولی یادم نیست از کی بود، میگفت: نگاه کردن به آب روان، ... و صورت نیکو موجب آرامش است. دلم میخواد برم کنار دریا، میخوام پاهامو بذارم توی آب دریا، چشامو ببندم و یه چند روز از همه مسائل کاری و غیر کاری دور باشم. باورتون میشه تا حالا دریا رو ندیدم!!!

    شما هم دوست دارید یه لوگوی گوگلی (google) داشته باشید، نیازی نیست کار با photoshop یا نرم افزار طراحی خاصی رو یاد داشته باشید! فقط کافیه یه سری به این سایت بزنید و در باکس مربوطه نام مورد نظرتون رو وارد کنید اونوقت میبینید که نام مورد نظر شما به زیباترین طرز ممکن به حالت لوگوی google در اومده که اونو میتونید به عنوان صفحه search خانگی وبلاگتون قرارش بدید.

    میگن این عکس حضرت مسیح هست که روی سطح یک کوه نقش بسته. این اولین باره که فناوری google maps به کشف یک پدیده غیر منتظره کمک کرده و انتظار میره هنوز هم چیزهای عجیب دیگه ای از این کره خاکی به کمک این فناوری google کشف و مشاهده شه.

    Wednesday, July 27, 2005

    روز مادر ...

    مادر
    "نامت،
    گلواژه ای به سپیدای ماهتاب و سپیده است
    با عطر باغ اطلسی
    و دشتهای گرم شب بوهای دشتستان؛
    نامت گل هزار بهارِ نیامده است.

    نامت تمام شبهایم
    و گستره خمیده رؤیاهایم را
    پر میکند
    و در دهانم
    مانند ماه در حوض، مدّ می شود.

    نامت در چشمانم
    چون لاله، سرخ
    چون نسترن، سپید
    و مثل سرو، سبز می ایستد.

    نامت مژگانم را دُر میگیرد.
    نامت،در جانم
    گُر میگیرد."
    (منوچهر آتشی)

    این روز عزیز و فرخنده رو به همه خانمهای محترم این دنیای مجازی دوست داشتنی تبریک میگم، به همه اونهایی که ازدواج کردن، اونایی که الان مادر هستن، اونایی که در شرف ازدواج هستن، اونایی که هنوز به ازدواج فکر نکردن و همه اونایی که تصمیم گرفتن اصلاً ازدواج نکنن. این روز رو به همشون تبریک میگم و امیدوارم همه به آرزوهایی که براشون خیر و برکت به همراه داره برسن.
    و فراموش نکنیم که در زندگیه هر مرد موفقی، یک زن فداکار وجود داشته...

    Tuesday, July 26, 2005

    دستپخت من...

    یادم میاد وقتی من 6 سالم بود و هنوز مدرسه نمیرفتم (بخاطر تاریخ تولدم مجبور شدم یه سال دیرتر برم مدرسه) مامانم بهم آشپزی یاد داده بود. اون موقع چون فقط من بودم و خواهرم و نمیخواستم توی رقابت با خواهرم توی هیچ مسأله ای کم بیارم! سعی میکردم از اون که از من کوچیکتر هم بود پخت غذاهای بیشتری رو یاد بگیرم. یادم میاد وقتی سال اول دبستان میرفتم، بلد بودم ماکارونی، دمی، و حتی آش بپزم... (و یه چند تا دیگه که الان نه خودم یادم میاد نه مامانم، احتمالاً به خاطر طعم و مزه عالیشون!!!) طوری شده بود که هفته ای دو سه روز پختن شام یا نهار با من بود. خودم که الان یادم نمیاد دستپختم اون موقع چه مزه ای داشته ولی مامانم که خیلی تعریف میکنه :)
    بعد از تابستون اولین سال مدرسه از اونجایی که 3 سال از خانواده م جدا بودم دیگه فرصت نشد هیچ وقت آشپزی کنم و بعد از اون 3 سال که دوباره برگشته بودم پیش خانواده م ، غرور کاذب پسر بودن باعث شد دیگه طرف آشپزی نرم و الان با این سنم حتی نمی تونم یه نیمرو یا اُملت رو درست بپزم!!! و مامانم همیشه با افسوس داستان آشپزی های منو برای داداش کوچیکم تعریف میکنه.

    نتیجه گیری: آقایون محترم، سعی کنید برای حفظ جون خودتون هم که شده یه کم آشپزی یاد بگیرید مخصوصاً اگه قصد ازدواج دارید. تازه شنیدم یکی از شرطهای عروس خانم ها واسه بله گفتن اینه که آقا داماد آشپزی بلد باشه. پس فرصت رو از دست ندید که فردا دیره!

    Monday, July 25, 2005

    هدیه روز تولد

    قضیه از اونجا شروع میشه که امروز روز تولد یکی از دوستای صمیمی منه. من هم صبح به قصد خرید یه هدیه از خونه رفتم بیرون. میخواستم یه سِت خودکار Parker واسش بخرم، هزینه ای هم که براش در نظر گرفته بودم حداکثر 25000 تومان بود. یه دو ساعتی این طرف و اون طرف گشتم ولی اون چیزی که میخواستم رو پیدا نکردم. خودکارهای قشنگی رو دیدم ولی یه جوری بودن همشون. من یه خودکار ظریف میخواستم!
    خلاصه بعد از کلی راه رفتن بالاخره اون چیزی رو که میخواستم توی ویترین یه مغازه پیدا کردم. خیلی زیبا و خوش استیل! چیزی که توجه من رو به خودش جلب کرد این بود که یه خودکار به اون کوچیکی یه فضای بسیار بزرگی از اطرافش رو به تبلیغات خودش اختصاص داده بود و این که قیمتش فقط 132000 ریال بود. من هم خوشحال که بالاخره اون چیزی رو که میخواستم پیدا کردم با خوشحالی وارد مغازه شدم و بعد از کلی انتظار که سرِ فروشنده خلوت شد رفتم جلو و به فروشنده گفتم: ببخشید! من اون خودکار LAMY که پشت ویترین هست رو میخوام، میشه لطف کنید بیارید ببینمش؟
    فروشنده اول به نگاهی به من انداخت بعد از یه کم برانداز کردن من، رفت قسمت انتهایی مغازه و بعد از 5 دقیقه برگشت و خودکار مورد نظرم رو آورد، واقعاً زیبا بود و خوش دست. خیلی خوشحال شدم. فروشنده هم که دید من از خودکاره خوشم اومده شروع کرد به تعریف کردن ازش و اینکه تمام بدنه این خودکار از تیتانیوم هستش و ... یه 10 دقیقه ای برام حرف زد.
    بعد گفتم خیلی خوبه آقا همین رو واسم کادو کنید. بعد فروشنده که احساس رضایت بهش دست داده بود از اینکه من رو مجاب کرده بهم گفت:
    ببخشید آقا، نقداً پرداخت میکنید یا با کارت اعتباری؟ آخه ما کارت پارسیان هم قبول میکنیم.
    با این حرفش یه خورده جا خوردم! آخه 13 هزار تومن چیه که باز کارت اعتباریش باشه!!! پرسیدم: بخشید، قیمتش چنده؟ ببینم پول کافی همرام هست یا از نه؟ فروشنده که انگار ضد حال خورده بود، با ناراحتی گفت: 132000 تومان!!! منو میگی یه لحظه جا خوردم و احساس ضعف کردم ولی از اونجایی که دوست ندارم همچین جاهایی کم بیارم خودم رو جمع و جور کردم و گفتم اجازه بدید ببینم. کیفم رو باز کردم و گفتم: ای وای دیدید چی شد! من فقط 40000 تومان همراهم هست! و بعدش فوری برای اینکه یه وقت با کتک از مغازه بیرونم نکنه گفتم : ولی خوشبختانه کارت عابر بانکم همراهم هست. این نزدیکی ها باجه خودپرداز هست؟ فروشنده که دوباره یه کم امیدوار شده بود گفت: بله، اون طرف خیابون یکی هست. من هم با شنیدن این جمله درِ کیفم رو بستم و با خوشحالی گفتم: تا شما کادوش کنید من برگشتم!
    هیچی دیگه با سرعت از مغازه خارج شدم و از خیابون که رد شدم، یه نگاه کردم ببینم فروشنده نگاه میکنه یا نه، دیدم مشغول کادو کردن خودکار ست، من هم از فرصت استفاده کردم و سوار تاکسی شدم و رفتم. (از اون شکلک های شیطونی)
    نتیجه اخلاقی : موقع خرید سعی کنید به ریال و تومان روی اتیکت کالا با دقت نگاه کنید. بعدش هم که رفتید تو مغازه ضرر که نداره دوباره از فروشنده قیمت کالا رو بپرسید مخصوصاً اگه دیدید وقتی اسم اون کالا رو بردید بهتون چپ چپ نگاه میکنه!!!
    پ.ن. برگشتم خونه سریع آنلاین شدم ببینم این Lamy چیه که همچین قیمتی داره، این عکس رو هم پیدا کردم، اگه شما هم باورتون نمیشه که این خودکار 132000 تومان قیمتش باشه این لینک رو ببنیند تا باورتون بشه، البته سایتش با تخفیف 99 دلار قیمت داده.

    Sunday, July 24, 2005

    سردرگمی عاطفی

    دو روزه که خیلی فکرم مشغول شده، اصلاً حال و حوصله نوشتن ندارم. ولی از اونجایی که نوشتن بهم آرامش میده سعی میکنم هرطور هست روزی یه پست داشته باشم. یکی از دوستام دچار یه سردرگمی عاطفی شده، خیلی دلم میخواد کمکش کنم اما نمی دونم چطور. سعی میکنم با گوش دادن به حرفهاش یه کم آرامش بهش بدم اما فکر میکنم این کافی نیست باید بتونم کمک بیشتری بهش بکنم. یواش یواش خودم هم دارم دچار سردرگمی میشم... دیشب چهل و پنج دقیقه با دوستم صحبت کردم اونم با موبایل! البته از اونجایی که میدونم این صحبت کردن ها و به حرفاش گوش کردن باعث آرامش فکرش میشه زیاد سنگینی قبض موبایل اذیتم نمیکنه.
    فکر میکنم 4 چیز هست که باعث آرامش من میشه : اول یاد خدا، بعد صحبت کردن با یکی که منو درک کنه وقتی که دلم گرفته، سوم نوشتن و چهارم هم کمک کردن به کسانی که دوستشون دارم.
    داشت یادم میرفت، نگار دختر خانم یاسمن هم صاحب وبلاگ شده، به خودش و مادر گرامیشون تبریک میگم و امیدوارم موفق باشند. داشتم فکر میکردم ای کاش وقتی من هم 11 سالم بود یکی پیدا میشد که این امکاناتی که الان بچه های امروز دارن رو برای من هم فراهم میکرد. فکرش رو بکنید وقتی 11 سالم بود …

    Saturday, July 23, 2005

    IQ و سرماخوردگی!

    دیشب با چند تا از دوستان عروسی دعوت بودیم، یه باغ قشنگ خارج از شهر. خیلی خوش گذشت، تازه ساعت 1 صبح هم رفتیم یکی از ییلاق ها تو همون نزدیکی ها. خیلی هوا اونجا سرد بود من که داشتم میلرزیدم... تصور کنید یکی ساعت 2 نصفه شب از سرما بلرزه و بستنی هم بخوره !!! تا ساعت 3 صبح اونجا بودیم و کلی خوش گذشت...
    امروز هم رفتم سیم کارت تلفن همراهی که ثبت نام کرده بودم رو گرفتم، یه شمارۀ خوب ! شاید فروختمش، هنوز تصمیم نگرفتم. راستی دیروز توی وبگردی هام به یه پایگاه سنجش IQ برخوردم، برام جالب بود. خیلی از IQ و اینکه بعضی ها آی کیو پایین دارن و بعضی ها هم آی کیوشون بالاست شنیده بودم ولی تا دیروز فرصت نشده بود ببینم IQ خودم چنده! تستهایی که داده بود خیلی جالب بودن، فکر کنم 40 تا تست کلاً بود. IQ من شد 124 اما نمیدونم در چه سطحی هستم، کسی میدونه IQ بین چه محدوده ای هست؟ یعنی کمترین و بیشترین مقدارش چقدره؟ بهم بگید لطفاً.
    البته توضیح زیر رو در مورد تست IQ من نوشت ولی نگفت در چه رتبه ای هستم:

    Congratulations, ...!
    Your IQ score is 124
    Your Intellectual Type is Precision Processor. This means you're exceptionally good at discovering quick solutions to problems, especially ones that involve math or logic. You're also resourceful and able to think on your feet. And that's just some of what we know about you from your test results.

    Friday, July 22, 2005

    گل خوبی زیباست

    دشتها آلوده ست
    در لجنزار گل لاله نخواهد رویید
    در هوای عفن آوازِ پرستو به چه کارت آید؟
    فکر نان باید کرد
    و هوایی که در آن نفسی تازه کنیم
    گل گندم خوب است
    گلِ خوبی زیباست
    ای دریغا که همه مزرعه دلها را
    علف هرزه کین پوشیده ست
    هیچ کس فکر نکرد
    که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست
    و همه مردم شهر
    بانگ برداشتند
    که چرا سیمان نیست
    و کسی فکر نکرد
    که چرا ایمان نیست
    و زمانی شده است که به غیر از انسان
    هیچ چیز ارزان نیست.
    (حمید مصدق)

    راجع به پست قبلیم : وقتی کامنت های دوستان رو خوندم و یه کم فکر کردم دیدم باید صبر کنم، تا بعد از امتحانش صبر میکنم اگه خودش چیزی نگفت اونوقت ازش میپرسم. راستی دیروز بعدازظهر اینجا بارون اومد، چه هوایی شده بود! جای همه خالی... امروز هم با چند تا از دوستام قراره بریم جشن عروسی... وای خدای من چقدر زمان داره سریع میگذره... خدایا کمکم کن که از این گرد شتابنده عقب نمونم.


    خبر فوری : وبلاگ گروهی جمع نوشت از امروز افتتاح شد. یه وبلاگ که نویسنده هاش، وبلاگ نویسان معروف و محبوبی هستند که خیلی دوست شون دارم. از همین جا به همشون تولد وبلاگ گروهیشون رو تبریک میگم و امیدوارم پویای عزیز هم به اون چیزهایی که آرزوش رو داره خیلی زودِ زود برسه. آمین...

    Thursday, July 21, 2005

    میخوام بدونم چرا ؟

    یه دوست عزیزی سه ماه پیش، سه روز قبل از امروز یعنی 17 آوریل به من گفت کمکم میکنه تا زبان انگلیسی من پیشرفت کنه، چند وقتی هم این کارو میکرد اما نمیدونم چرا دیگه کمکم نمیکنه، میدونم که یادش نرفته یعنی اصلاً آدمی نیست که یه حرفی رو به کسی بزنه و بعد یادش بره. پس چرا؟ شما میدونید چرا دیگه کمکم نمیکنه؟ اینم بگم که اصلاً ازش ناراحت نیستم ها حتی یه ذره، راست میگم، اون ارزش و احترامش برای من خیلی بیشتره از این چیزا ست که بخوام به خاطر این چیزهای پیش پا افتاده از دستش ناراحت بشم اما خیلی دوست دارم بدونم چرا؟

    Lead Thy Life Toward Perfection
    Row, row gently
    Down the stream;
    Life is nothing singly
    But a dream.

    Mount, mount gently
    Up to the high hill;
    Life is nothing singly
    But a trickly trail.

    Climb up to the top of life’s problems
    And linger up cover there,
    And gaze at life from over them,
    And ponder over success, not over failure.

    Lead thy life in such a direction
    That ends in nothing but in perfection! (M. R. Tafazzoli)

    Wednesday, July 20, 2005

    بابا، شاگرد اول...!

    خوشحالم... دیروز رفتم دانشگاه تا دسته گلهایی رو که به آب داده بودم بچینم، باورم نمیشد یعنی هنوز هم نمیشه باورم که یه همچین نمره هایی گرفته باشم. همش فکر میکنم اشتباه شده و هر آن ممکنه بیان و برگه نمراتو بکنن و عوضش کنن. یکی از درسامو 20 شدم یکی هم 19 و بقیه همه بالای 17!!! چطور ممکنه؟ چیزی شبیه معجزه ( با اون وضع درس خوندنم! ). یه چیزی رو میخوام اینجا بنویسم که هیچ وقت یادم نره اونم لطفی بود که تو در حق من کردی، هیچ وقتِ هیچ وقت فراموش نمیکنم اون روزایی رو که من هیچی درس نخونده بودم و داشتم از استرس میمردم و تو دقیقاً قبل از امتحان بهم زنگ میزدی و منو دلداری میدادی و میدونم که برام دعا میکردی... هیچ وقت این لطف و مهربونی تو رو فراموش نمیکنم. یه دنیا ممنون و از صمیم قلب برات دعا میکنم که تو کنکوری که در پیش داری قبول شی اونم با یه رتبۀ بالا ( هر چند میدونم تو هیچ وقت شاید به وبلاگ من سر نزنی و این نوشته ها رو نخونی، اما اینها رو مینویسم تا بعدها که میخونمشون یاد لطف و مهربونیت برام زنده شه )

    خدایا ! کمک کن که هیچ وقتِ هیچ وقتِ هیچ وقت، حرف دل و حرف زبونمون دو تا نشه. کمک کن هر وقت بهم میرسیم، یه سلام خشک و خالی رو از هم دریغ نکنیم. کمک کن تا قبل از اینکه میخی به دیوار بکوبیم که بعد مجبور شیم اونو بکشیم بیرون، یه کم فکر کنیم، یا حداقل سعی کنیم آروم تر بکوبیمش تا اگه قرار شد یه روز اونو بکشیم بیرون مجبور نشیم دیوار رو خراب کنیم.
    مطلب زیر رو با اجازه سانی عزیز از وبلاگش میذارم اینجا، اما میگم همین جا که هیچ شخص خاصی مخاطب من نیست فقط چون مطلب پرمعنا و آموزنده ای بود میذارم تا هر وقت میخونم این پستم رو یاد میخهایی بیفتم که رو دیوار مردم کوبیدم و هیچ وقت سعی نکردم اونا رو بکشم بیرون یا اگه کشیدمشون بیرون دیگه نتونستم جای زخماشونو رو دیوار درست کنم:

    “روزي پسر بچه شروري بود كه ديگران را با سخنان زشتش خيلي ناراحت مي كرد. روزي پدرش جعبه اي پر از ميخ به پسر داد و به او گفت: هر بار كه كسي را با حرفهايت ناراحت كردي، يكي از اين ميخها را به ديوار بكوب. روز اول، پسرك بيست ميخ به ديوار كوبيد. پدر از او خواست تا سعي كند تعداد دفعاتي كه ديگران را مي آزارد، كم كند. پسرك تلاشش را كرد و تعداد ميخهاي كوبيده شده به ديوار كمتر و كمتر شد. يك روز پدرش به او پيشنهاد كرد تا هر بار كه توانست از كسي بابت حرفهايش معذرت خواهي كند، يكي از ميخها را از ديوار بيرون بياورد.
    روزها گذشت تا اينكه يك روز پسرك پيش پدرش آمد و با شادي گفت: بابا، امروز تمام ميخها را از ديوار بيرون آوردم! پدر دست پسرش را گرفت و با هم به سمت ديوار رفتند، پدر نگاهي به ديوار انداخت و گفت: آفرين پسرم! كار خوبي انجام دادي. اما به سوراخهاي ديوار نگاه كن. ديوار ديگر مثل گذشته صاف و تميز نيست. وقتي تو عصباني مي شوي و با حرفهايت ديگران را مي رنجاني، آن حرفها هم چنين آثاري بر انسانها مي گذارند. تو مي تواني چاقويي در دل انساني فرو كني و آن را بيرون آوري، اما هزاران بار عذرخواهي هم نمي تواند زخم ايجاد شده را خوب كند."

    Monday, July 18, 2005

    الهی ! ...

    الهی ! آرامش درونم را سپاس.
    الهی ! عزّت نفسم را سپاس.
    الهی ! نیّت پاکم را سپاس.
    الهی ! صمیمیت و عشقم را سپاس.
    الهی ! شوق به تحوّل مثبتم را سپاس.
    الهی ! توفیق سپاسگذاری خدای عاشقمان را سپاس.
    الهی ! از اینکه مرا اشرف مخلوقات آفریدی سپاس.
    من برای همه، رحمت بی کران الهی و رزق و روزی فراوان می طلبم.
    من برای همه، آرامش الهی، سلامتی و تندرستی می طلبم.

    همین ...

    Sunday, July 17, 2005

    جوجه های نوشی برگشتن

    خیلی خوشحالم، سانی گفت که نوشی جوجه هاشو پیدا کرده. رفتم دیدم آره دیشب جوجه هاش رو پیدا کرده... این بهترین و شیرین ترین خبری بود که میتونستم امروز بشنوم، امیدوارم دیگه هیچ وقت نوشی و نوشی ها جوجه هاشونو گم نکنن. خدایا شکرت...

    تست خودشناسی ...

    امروز یکی از دوستام واسم آفلاین جالبی گذاشت، تست خودشناسی... پیشنهاد میکنم حتما برید و انجامش بدید ضرری که نداره واسه خنده که بد نیست. چیزی که در آخر تست خودشناسی برای من نوشت این بود:( این عکس رو هم به عنوان لوگو گذاشته بود!)

    نابغه
    (تاثیر پذیر، درون گرا، آرمان گرا، متفکر)
    تو یک تیپ "نابغه" هستی. تو می توانی ساکت و کم حرف باشی اما پشت ماسک خاموش و کم حرف تو، یک ذهن فعّال وجود دارد که به تو اجازه می دهد که همه موقعیّتها را تجزیه و تحلیل کنی و در پایان، راه حل های خلّاقانه و دور از ذهنی را انتخاب کنی! مردم عادی این تحلیلهای ذهنی تو را نمی فهمند و فکر می کنند که پنهانی مشغول دوز و کلک چیدن هستی!
    به هر حال، سلیقه و اصالت، نقاط قوّت تو هستند و مردم وقتی که تو را بشناسند، به قضاوتها و تصمیماتت احترام می گذارند. و اگر یاد بگیری که فقط یک کم خوش برخورد تر باشی، می توانی رهبر بسیار خوبی باشی. تو مطمئنّاً چنین تصوّری را در همه ایجاد می کنی. فقط مطمئن شو که همه نقشه ها و دسیسه هایی که پشت پرده مشغول کار کردن روی آنها هستی، بی خطر باشند!

    خلاصه که جالب بود حتماً یه سری بزنید اینجا، راستی من تازه از جریان نوشی و جوجه هاش با خبر شدم، آخه تازه شروع به نوشتن کردم. خیلی دلم براش سوخت، براش از صمیم قلب دعا میکنم و امیدوارم هر چه زودتر جوجه هاش رو پیدا کنه و برای همیشه پیش اونا باشه. میدونم که کاری غیر از دعا از دستم برنمیاد. پس خدایا کمکش کن...؛ سانی هم چند تا لینک در مورد نوشی و جوجه هاش گذاشته حتماً بخونیدشون.
    پ.ن. مرسی از همه دوستانی که در مورد ظاهر وبلاگ من نظر دادن، کلی به خودم امیدوار شدم. البته هنوز تموم نشده و اون قسمت بالا قراره یه فایل فلش بیادش...

    Saturday, July 16, 2005

    می خواهم ...

    می خواهم ...
    می خواهم احساس باشم، روح ادراکها
    می خواهم دل باشم، مرز انسان
    می خواهم نگاه باشم، پیامبر دلها
    می خواهم عشق باشم، فروغ نگاه ها
    می خواهم وفا باشم، بهار عشقها
    می خواهم امید باشم، راز وفا ها
    می خواهم اشک باشم، افسون امید ها
    می خواهم شعر باشم، اشک سخنها
    می خواهم غزل باشم، سخن اشکها
    می خواهم پند باشم، مظلوم ترین دوست هرکس!

    این رو یه جا دیدمش یاد داشتش کردم ولی نمی دونم از چه کسی هستش؟ 2 روز دیگه هم باید صبر کنم... چقدر سخته وقتی منتظر یه خبر باشی، استرس دارم...

    ظاهر جدید وبلاگ من

    بالاخره دیروز تصمیم گرفتم اون skin سیاه و گرفته blogspot رو عوض کنم، واسه همین دیروز از ساعت 9 صبح تا دقیقاً 9 شب نشستم پشت کامپیوتر و این skin ی که دارید می بینید رو طراحی کردم. نمیدونم جالب شده یا نه؟ اصلاً به درد میخوره؟ اگه جالب نیست بگید که برگزدم به همون حالت اول. البته هنوز تموم نشده ویکم دیگه هنوز کار داره...
    امروز خیلی اضطراب دارم آخه قراره برم پیش به کسی، واسه یه کار خاص. خدایا کمک کن همه چی خوب پیش بره...

    Thursday, July 14, 2005

    دوستان خوب من

    ای بازیگر گریه نکن
    ما همون مثله همیم
    صبحا که از خواب پا میشیم
    نقاب به صورت میزنیم

    یکی معلم میشه و ...
    یکی میشه خونه بدوش
    یکی ترانه ساز میشه
    یکی میشه غزل فروش

    کهنه نقاب زندگی
    تا شب رو صورتهای ماست
    گریه های پشت نقاب
    مثله همیشه بی صداست...

    کاش که میشد تو زندگی
    ما خودمون باشیم و بس
    تنها برای یک نگاه
    حتی برای یک نفس

    میخوام همین ترانه رو
    رو صحنه فریاد بزنم
    نقابمو پاره کنم
    جای خودم داد بزنم...

    پ .ن . خیلی خوشحالم، خوشحالم که دوستان خوبی دارم که حاضر نیستم با هیچ چیز تو دنیا عوضشون کنم. من خوشبختم چون دوستانی دارم که اگه حتی به خاطر شرایط بد روحیم بهشون تو یه دوره زمانی بی توجهی کردم و ناراحتشون کردم، خودشون بهم زنگ زدن و ... من وقتی یه چیزی خیلی ناراحتم کنه و فکرمو مشغول کنه، آدم بی جنبه ای میشم. اینو خودم هم قبول دارم. اما خوشحالم که دوستانی دارم که این مسأله رو درک میکنن و خیلی زود منو می بخشند. با تمام وجود برات دعا میکنم که دانشگاه قبول شی و مطمئن هستم که قبول میشی.

    Tuesday, July 12, 2005

    سانی عزیز

    امروز سانی عزیز دلش گرفته ، اگه تونستید بهش سر بزنید بهتون احتیاج داره... سانی امیدوارم هر چه زودتر این دوران هم تموم شه و یه روز شاد وسلامت و خوشحال ببینمت. به خدا توکل کن... همه چی درست میشه.

    Monday, July 11, 2005

    من نمی دانم

    فریدون مشیری:

    من نمیدانم و همین درد مرا سخت می آزارد
    که چرا انسان، این دانا، این پیغمبر، در تکاپوهایش، چیزی از معجزه آنسوتر ره نبرده است به اعجاز محبّت؟
    چه دلیلی دارد؟ چه دلیلی دارد که هنوز مهربانی را نشناخته است؟ و نمی داند در یک لبخند چه شگفتی هایی پنهان است
    من بر آنم که در این دنیا "خوب بودن" به خدا سهل ترین کارست و نمیدانم که چرا انسان تا این حد با خوبی بیگانه است
    وهمین درد مرا سخت می آزارد.

    پ.ن. خوشحالم، خوشحالم از اینکه میبینم یکی از دوستان دنیای مجازی من تونست با گذشته کنار بیاد ودوباره زندگیش به روال عادی برگشت. عروسک سنگ صبور خیلی خوشحالم، و امیدوارم هیچ وقت دیگه تبسم از روی لبات محو نشه. شاد باشی.

    متنفرم از این احساس

    امروز...
    توی خیابون، پیرمردی ژولیده ای رو دیدم که برای شادی دل نوۀ کوچیکش اونو کول کرده بود و میدوید. چهره پیرمرد خسته و شکسته بود اما از اینکه میدید نوه کوچیکش شاد و خوشحاله، روی لباش لبخند رضایت نشسته بود.
    امروز...
    توی اتوبوس، یه خانم جوون با دختر کوچولوی نازش روی صندلی نشسته بودن. دختر کوچولو همونطور که با عروسکش بازی میکرد با صدای کودکانه اش زیر لب شعر میخوند. کاش میشنیدم چی میخونه، کاش ازدحام این صدای دلخراش میذاشت صدای کودکانه اون فرشتۀ کوچولو شنیده شه. سرش رو آروم برد در گوش مامانش و یه چیزی بهش گفت. مادر اخم کرد و بهش یه چشم غرّه رفت. دخترک بغضش گرفت و میخواست گریه کنه. اما سیلی آروم مادرش، اشک رو تو چشماش خشک کرد. دخترک هیچی نگفت. عروسکش رو گرفت تو بغلش و از شیشه اتوبوس بیرون رو نگاه کرد.
    امروز...
    دختری 18 – 19 ساله دور میدون ... زیر آفتاب ایستاده بود و منتظر بود تا یکی بیاد و ازش سبزی بخره. اما ... سبزیهاش هم مثل چهره معصومش پژمرده و رنگ پریده شده بودن. دیگه کسی اونا رو نمی خرید، اینو خودش هم میدونست. اما شاید اونم مثل خیلی های دیگه منتظر یه معجزه بود. شاید هر لحظه یکی پیدا میشد که بخواد همش رو یه جا از اون بخره. میخواستم برم یه بسته ازش بخرم با اینکه لازم نداشتیم. اما نتونستم، شاید به خاطر اینکه فکر میکردم میخوام بهش ترحّم کنم. شاید به این خاطر نتونستم که ترسیدم، ترسیدم با این کارم غرورش رو بشکنم. اون هر روز منو می بینه که از روبروش رد میشم و هیچ وقت هم ازش تا حالا سبزی نخریدم، حالا امروز میرفتم و یه بسته سبزی که زیر آفتاب داغ پژمرده شده بود ازش میخریدم؟ اونوقت اگه اون احساس میکرد که دارم بهش ترحم میکنم چی؟ اگه با این کارم غرور دخترانه اش رو زیر نقاب انسان دوستی له میکردم چی؟ اگه اون دختر امشب گرسنه بخوابه بهتر از اینه که با یه غرور پایمال شده اونم از جانب کسی که فکر میکرد داره کمکش میکنه، برگرده خونه.
    امروز...
    همه مردم عجله داشتن مثله روزهای دیگه. هیچکس فرصت شنیدن صدای اون پسر بچه رو نداشت که با یه لباس پاره و کثیف میگفت: "آقا میشه ازم آدامس بخرید. خانم به خدا آدمس هام خوبن. خانم گرون نمی دم باور کنید. فقط یه دونه، خواهش میکنم. خانوم..." انگار همه توی گوشهاشون پنبه جا کردن. اما... من، من چی؟ من که میشنیدم چی میگه، من چرا ازش یه دونه آدامس نخریدم؟ من که صداش رو بلند و واضح میشنیدم چرا...؟
    امروز...
    احساس کردم، بی تفاوتی مثله بیماری مسری میمونه، داره به وجود همه، حتی من، منی که فکر میکنم خیلی با احساسم و آدمها رو خوب درک میکنم، سرایت میکنه. متنفرم از این احساس...

    جبران خلیل جبران : "چقدر فرومایه ام من هنگامی که زندگی به من طلا میدهد، و من به تو نقره میدهم؛ و با وجود این خود را سخاوتمند می انگارم"

    Sunday, July 10, 2005

    مظلوم بانوی عالم

    فاطمه، فاطمه است.

    دکتر شریعتی می گوید:
    نمى دانم از او چه بگويم ؟ چگونه بگويم؟
    خواستم از "بوسوئه" تقليد كنم، خطيب نامور فرانسه كه روزى در مجلسى با حضور لوئى، از "مريم" سخن مى گفت. گفت، هزار و هفتصد سال است كه همه سخنوران عالم درباره مريم داد سخن داده اند. هزار و هفتصد سال است كه همه فيلسوفان و متفكران ملت ها در شرق و غرب، ارزشهاى مريم را بيان كرده اند.
    هزار و هفتصد سال است كه شاعران جهان، در ستايش مريم همه ذوق و قدرت خلاقه شان را بكار گرفته اند. هزار وهفتصد سال است كه همه هنرمندان، چهره نگاران، پيكره سازان بشر، در نشان دادن سيما و حالات مريم هنرمندى هاى اعجازگر كرده اند. اما مجموعه گفته ها و انديشه ها و كوششها و هنرمنديهاى همه در طول اين قرنهاى بسيار، به اندازه اين يك كلمه نتوانسته اند عظمت هاى مريم را باز گويند كه:
    "مريم مادر عيسى است". و من خواستم با چنين شيوه اى از فاطمه بگويم، باز درماندم:
    خواستم بگويم:
    فاطمه دختر خديجه بزرگ است.
    ديدم كه فاطمه نيست.
    خواستم بگويم كه: فاطمه دختر محمد(ص) است.
    ديدم كه فاطمه نيست.
    خواستم بگويم كه: فاطمه همسر على (ع) است.
    ديدم كه فاطمه نيست.
    خواستم بگويم كه: فاطمه مادر حسنين است.
    ديدم كه فاطمه نيست.
    خواستم بگويم كه: فاطمه مادر زينب است.
    باز ديدم كه فاطمه نيست.
    نه، اينها همه هست و اين همه فاطمه نيست.
    فاطمه، فاطمه است.

    Saturday, July 09, 2005

    کاغذهایی که مصومانه ...

    آخیییییییییش، بالاخره تموم شد... امتحان ها رو میگم. به سلامتی پروژه پاسکال رو هم نوشتم و دادم. همه چیز به خیر و خوشی گذشت، البته بماند که نزدیک بود به خاطر دیر رسیدن سر جلسه امتحان راهم ندن! این چند روز هم با همه دلتنگی ها و پستی وبلندی هاش گذشت و پیوست به خاطراتی که هیچ وقت فراموش نخواهند شد. گفتم خاطره، یاد یه چیزی افتادم: چند روز پیش داشتم دفتر خاطرات سال 83 خودم رو ورق میزدم. انوقتها دل و دماغ نوشتن خیلی داشتم، سه سال هر روز نوشتم. بگذریم! وقتی رسیدم به آخرین صفحه اون دفتر به یه خط قرمز پررنگ برخوردم و یه نوشته سیاه وسطش :"همه چی تموم شد!" و صفحات بعد از اون که معصومانه سفید مونده بودن... دلم براشون سوخت، با تمام سفیدی که داشتن، سیاه به نظر میرسیدن. شاید به این خاطر که از اونها اونطوری که شایسته اش بودن استفاده نشده... دلم براشون سوخت، خیلی، برا اونهایی که یه روزگاری همدم تنهایی من بودن. آه... منو ببخشید کاغذ های سفید دفتر خاطرات زندگیم... هر چی فکر کردم یادم نیومد چرا اون جمله رو تو اون صفحه نوشته بودم، اما اون صفحه یه چیز خیلی خوب بهم فهموند، اونم این که یه روز که من فکر میکردم همه چی واسم تموم شده، گذشت مثله خیلی از روزهای دیگه ، نه بیشتر از یه روز، یه هفته، یه ماه، یه سال، نه 6 سال از اون روز گذشت و من حتی اتفاقی رو که باعث چنان احساسی در من شده بود رو به خاطر نمیارم. اون جمله به من فهموند که همه روزهای زندگی، چه خوب و چه بد بالاخره شب میشن و میرن که به خاطرات بپیوندند، حالا اگه من اون روز رو به خودم و بقیه سخت بگیرم چه فایده ای داره؟
    از این به بعد میخوام همیشه یاد این جمله باشم که "این نیز بگذرد ..." احساس میکنم حالم خیلی خوب شده، امروز کلی الکی خندیدم و کلی فکرای خوب خوب به ذهنم رسید. امروز سعی کردم برا چند نفر از دوستام منبع انرژی روحی باشم و کمکشون کنم که، خودشونو عذاب ندن بیخودی... چه قدر خوبه که یکی باشه که به حرفهات گوش بده، اگه یه روز دلت از یه چیزی گرفت بهت دلداری بده و با حرفهاش هر چقدر که تکراری باشن بهت انرژی مثبت بده، چه قدر خوبه که ...

    Friday, July 08, 2005

    به یاد مادر بزرگ سانی

    امروز سانی دلش برای مادر بزگش تنگ شده، امروز خیلی ها دلشون برای عزیزانی که از دست دادند تنگ میشه... بیاین برای شادی روح همه درگذشتگانمون یه حمد و قل هوالله بخونیم و از خدا بخوایم روحشون رو شاد کنه ... همۀ ما یه روز میریم از این دنیا، ای کاش اون روز کسانی باشند که برامون گریه کنند و یادمون باشند.
    سانی عزیز، همینقدر که تو به فکر مادربزرگت هستی و بیادشی کافیه ، مطمئن باش اون هم از تو دلگیر نیست...

    عروسک سنگ صبور

    از این حرف سنگ صبور خیلی خوشم اومد:
    "چه زود جای آدمهاعوض می شه
    چه زود چرخ می چرخه
    فقط کاشکی بقیه هم می فهمیدن جایی که الان نشستن رو قبلترش کی نشسته بوده
    "
    کاش واقعاً می فهمیدن...

    Thursday, July 07, 2005

    ما هر چه بوده ایم همانیم

    امروز نشستم اون داستانی رو که از مریم گلی دیروز لینکشو اینجا گذاشتم، کامل خوندم. خیلی جالب بود برام، خیلی. یه جورایی فلسفی هست و فکر آدم رو به خودش مشغول میکنه. من که کلی رفتم تو فکر ...
    خیلی اوضاع و احوال روحیم این روزا به هم ریخته است، من که همیشه واسه دوستام آخر امید و مثبت اندیشی بودم حالا ...، همیشه سعی کردم سنگ صبور دوستام باشم اما آخه خودم چی ؟ کی قراره سنگ صبور من باشه. باز جای شکر داره که به قول ماه بانو این یه وجب از خاک اینترنت مال منه و هر چی دلم بخواد میتونم اینجا بنویسم بدون اینکه بترسم به کسی بر بخوره، چون اینجا یه جای کاملاً شخصی و ... اگه یه روز کسانی که منو میشناسن این وبلاگ رو بخونن مطمئنم که تعجب خواهند کرد و این سؤال براشون پیش میاد که چی به سره این بشر اومده که به این روز افتاده! چی بگم، خودم هم نمیدونم یا شاید نمیخوام که بدونم!
    بگذریم، دختر ایرونی تو یکی از پست هاش نوشته بود " خیلی بده که هیچ وقت واقعیت مثل کتابها نیست" ، واقعا چرا این جوریه؟ چرا آدمها حرفهایی میزنن که اصلاً بهشون هیچ اعتقادی ندارن، یا اگر هم اعتقاد دارن فقط برای دیگرانه، یعنی وقتی پای امتحان خودشون به میون میاد کم میارن و همه چی یادشون میره؟ واقعاً چرا؟
    دوست دارم برم یه جایی که تنهای تنها باشم، اونقدر تنها که صبح با صدای نفس کشیدن خودم از خواب بیدار شم و شب با صدای جیرجیرکها به خواب برم. همیشه یه همچین جایی تو رؤیاهام بوده و مطمئن هستم یه روز میبینم همچین جایی رو چون بهش فکر میکنم و آرزوش میکنم. دختر ایرونی یه جای دیگه گفته بود : " من فکر میکنم اولین قدم تو رسیدن به چیزی که میخوای اینه که آرزوشو کنی" و من هم آرزوش کردم. من به این جمله اعتقاد دارم و حتی معتقدم خیلی از چیزها تو زندگی هستن که برا رسیدن بهشون تنها کافیه آرزوشون کنی و همین کافیه. تا حالا برا من یکی که صادق بوده این مسأله...
    بعضی وقتها که خیلی ناراحت میشم، یاد این شعر از قیصر امین پور آرومم میکنه:
    فرقی نمی کند
    امروز هم
    ما هر چه بوده ایم همانیم
    ما باز میتوانیم
    هر روز ناگهان متولد شویم
    ما همزاد عاشقان جهانیم

    و من با تمام وجود دوست دارم هر روز صبح که از خواب بیدار میشم، دوباره متولد شم و تمام اون چیزهایی که واسم اتفاق افتاده رو فراموش کنم، یعنی میشه؟

    پ.ن. الان که چند روز از این پست گذشته، و دارم فکر میکنم میبینم منصفانه ننوشتم. کی گفته من سنگ صبور ندارم، اتفاقاً من صبورترین و بهترین و مهربون ترین سنگ صبورهای دنیا رو دارم : امین ، احمد و مریم کسانی که خیلی بهشون مدیون هستم. هر جا هستید موفق باشید...

    حرفهای قشنگ ماه بانو

    ماه بانو تو یکی از پست های قدیمیش نوشته بود :
    "می گه:چنان بر خود گوارا ساز نوش و نیش دوران را
    که گر تیغ از گلویت بگذرد آب است پنداری
    "
    یه جای دیگه هم گفته بود :
    "می گه:.....لیک هرگز نپسندیم به خویش
    که چو یک شکلک بی جان
    شب و روز
    بی خبر از همه خندان باشیم
    بی غمی عیب بزرگی ست که دور از ما باد
    "

    خیلی خوشم اومد، واسه همه دوستام هم فرستادمشون. راستی هنوز هیچ کاری برا پروژۀ پاسکال انجام ندادم! بعد از ظهر ... اگه حسی بود تو وجودم شاید نشستم و یه کم روش کار کردم، خدایا چرا من اینجوری شدم؟

    داستان سوم مریم گلی

    داستان سوم مریم گلی رو خوندم، جالب بود یه جورایی:
    "... دلم مي خواهد بخوابم و دنباله خواب ديشبم را ببينم , خواب امير را که بعد از مدتها با من آمده بود توي پارک يا جايي شبيه آن نشسته بود و تند تند با هم حرف مي زديم . يک روسری کوچک قرمز برايم آورده بود که مثلا يادم بوده يا چه مي دانم دلش برايم تنگ شده , من هم غش غش مي خنديدم و آخرش را می کشيدم . می خواست چيزي برايم بگويد که صدايش دور شد , انگار داشت پای تلفن حرف می زد , صدايش شاد بود و خوابم را پراند , ساقی آنطرف خط بود و براي جمعه خودشان و من و حسين برنامه ريختند.
    محکم می خورم به حسين . اصلا نفهميدم بچه ها کی برايم ايستادند . ساقي غش غش مي خندد " وای رويا حواست کجاست ؟ پاک قاطی کرديا ! شکمت که طوری نشد ...
    "

    Yahoo Messenger 7.0

    امروز هم گذشت و من هیچ کاری واسه پروژۀ پاسکالم انجام ندادم. تازه من امروز میخواستم یه درس دیگه فلش برا مریم بنویسم که اونم نشد، یعنی اینقدر خسته و بی حوصله بودم که نتونستم...
    راستی! امروز Yahoo Messenger 7 رو هم دانلود کردم، خیلی ماه شده، من که کلی حال کردم. با اینکه هنوز نسخه بتا هستش ولی خیلی جالب شده، مثلاً یکی از قابلیتهای جدیدش اینه که میشه بصورت PC to PC با دوستات ارتباط تلفنی برقرار کنی، البته من هنوز خودم این قابلیتشو امتحان نکردم آخه هیچکدوم از دوستام هنوز اونو دانلود نکردن!
    امروز چند تا از بچه های وبلاگ نویس واقعاً با لطفشون منو شرمنده کردن... جبران میکنم ان شاالله...
    دیگه نمی تونم چشامو باز نگه دارم، یواش یواش برم لا لا، فردا صبح هم گوش شیطون کر میخوام بشینم یه کم رو پروژم کار کنم.

    Wednesday, July 06, 2005

    دست نوشته ندا

    ندا تو وبلاگ نازش نوشته:
    "کوچولوی دروغگویی ست که تنها با احساسات دیگران بازی می کند. اما در مجموع بازیگر خوبی ست. همگان می اندیشند که آدم بسیار خوبی ست. بیراه هم نمی روند. مهربان است تا حدی که موقعیتش به خطر نیفتد و از نظر او این موقعیت می تواند ساعت خوابش باشد.!!!"

    خیلی جالبه، چون من هم یه همچین کوچولوی دروغگویی رو میشناسم!

    دنیای کوچیک من

    احساس میکنم دنیام خیلی کوچیکه، خیلی کوچیک... اینقدر کوچیک که دارم توش احساس خفگی میکنم، چه احساس بدی! یه روز یه نفر بهم گفت: "هیچوقت به کسی یا چیزی اونقدر دل نبند که اگه یه روز قرار شد ازش جدا شی، واست سخت باشه" من هم همیشه دوست داشتم به اون حرف عمل کنم ولی نمیشه. آخه دوست داشتن چیزی نیست که دست خود آدم باشه، فکر میکنم یه چیزه الهی که خدا به زمینی ها داده تا بتونن با کمک اون زندگی کنن. اما افسوس... خیلی ها جنبه ندارن، اونایی هم که جنبه دارن ... نمیخوام چیزی بگم، دوست ندارم بهش فکر کنم ولی نمیشه، نمیشه! فکرم خیلی مشغوله این روزا...
    به آدما فکر میکنم، به احساساتشون، به چیزیایی که واسشون مهمه. چند ساله که یه علامت سؤال توی ذهنم هست. چرا اونایی که فکرمیکنن خیلی آدمهای صادق و رو راستی هستن، وقتی پای امتحان خودشون وسط میآد کم میارن و ... ؟ واقعاً چرا؟ این یه علامت سؤالیه که چند ساله تو ذهنمه و هر چی بزرگتر میشم اونم پررنگ تر میشه برام.
    کاش همه آدمها دوستی رو فقط برا دوستی میخواستن، کاش آدمها میفهمیدن که دوستی ارزشش خیلی بالاتر از اون چیزیه که اگه یه روز احساس کردن ازش خسته شدن، مثله یه آدامس از دهنشون درش نیارن و نندازنش توی سطل آشغال، کاش ...
    جبران خلیل جبران جمله زیبایی در مورد دوستی داره: "خوش بود که در دوستی قرضی در میان نباشد، مگر ژرفا بخشیدن به روح. زیرا عشقی که جز گشودن راز درونش، طالب چیزه دیگری باشد عشق نیست، دامی است گسترده که جز بیهودگی در آن نمی افتد."
    گفتم دنیای من خیلی کوچیکه، اما توی این دنیای کوچیک نمی دونم چرا آدمها اینقدر از هم دورن، چرا وقتی احساس میکنی یکی از اونها رو کامل شناختی تازه میبینی که چقدر واست غریبه ست و ...

    وبگردی های من

    واییییییییی، باورم نمیشه، دیشب 5 ساعت پای اینترنت بودم. ساعت 5 صبح خوابیدم و الان یه نیم ساعت پیش پاشدم. اصلا حال و حوصله هیچ کاری رو ندارم، مثلاً باید روز شنبه 9 جولای پروژۀ پاسکال تحویل بدم اونوقت تازه دیروز نشستم برنامه پاسکال رو نصب کردم، فکر میکنم خیلی آدم تنبلی شدم آخه کلی کار عقب افتاده هم دارم که باید هر چه زودتر تمومشون کنم. وای خدای من چرا من اینجوریم، بازم شدم یه آدم بی انگیزه که تنبلیش میشه کارای روزمره شو انجام بده. دوست دارم تمام روز بخوابم! اما نمیشه، باید یه خورده فکر کارام و درسام هم باشم... گفتم، درس یاد نمره زبان انگیسیم افتادم. اصلاً انتظار نداشتم این استادمون نمرۀ منو اینقدر پائین بده. انتظار داشتم حول و حوش 19 بشم ولی وقتی دیدم شدم 17.5 یه هو وا رفتم. در عوض نمره ریاضیم بهتر از اون چیزی شد که فکرشو میکردم 16.75 و این واسه من خیلی خوب بود.
    باید برم واسه ثبت نام کلاس ریاضی برا داداشم، چه قدر این هوا گرم شده!

    از دست این بلاگر

    این بلاگر هم دیگه شورشو در آورده... پاک رو اعصاب آدم راه میره، 2 ساعت نشستم اینجا حرفیدم بعد میبینم هیچی پست نشده... واقعا که، آخه به کی بگی؟ اینم از پست امشب، من که حوصله ندارم بشینم اون همه رو دوباره بنویسم، خوابم میاد شدیداً!

    Tuesday, July 05, 2005

    اینم اولین پست من

    بالاخره این بلاگر هم رضایت داد . عجب وضعی شده ، می بینی تو رو خدا برا یه وب لاگ داشتن هم باید کلی دردسر کشید. آه! کجایی جوونی که یادت بخیر... اون وقتا وب لاگ داشتن مثله ایمیل داشتن آسون بود... هرکی ندونه فکر میکنه من الان 50 سالمه! نه بابا از این فکرای بد بد نکنید... من همش 24 سالمه یعنی چند وقته که رفتم تو 24 سال. ولی اینو جدی گفتم قبلا خیلی راحتتر میتونستی با وبلاگت کار کنی و حالا ... چی بگم، آدم رو تو حسرت یه پست سریع و بی دردسر میذارن.